باغ سيب

 

 

تو به من خنديدی

و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسايه

سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام،آرام

خش خش گام  تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق این پندارم

 که چرا  خانه ی کوچک ما سيب نداشت.....

 

((زنده ياد حميد مصدق ))

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤