دلم میخواد براي يه بار هم که شده.داد بزنم.بگم پس عشق چی؟پس عاطفه چی؟چرا هميشه بايد همديگه رو بخاطر سود و منفعت بخوايم؟چرا هيچ وقت فکر نمی کنيم ممکنه دلمون يه جايي گير کنه که حاضر باشيم بخاطرش همه ی سود هامون به ضرر تبديل شه؟مگه توي سينه هامون خدا چی گذاشته جز دل.مگه توي دلهاي همه مون چيزی جز عشق می تونه جا بگيره؟چرا با يه عشق سپيد قلب هامون رو قرمز ترنکنيم؟ میترسيم بگن بيچار ،حيوونکی عاشق شده.دلش مال خودش نيست؟خوب بذار بگن مگه چی می شه.نکنه جاي قلب توي سينه هامون سنگه؟ به خدا حتی سنگ هم توي يه شرايتی نرم میشه.پس چيه؟هان؟چيه؟ خوب بگين؟من بار اول که نزديک بود دلم رو يه جايي گم کنم همه بهم گفتن يادت باشه دلت رو وقتی میخوای بری با خودت ببری.منم گوش کردم.بار دوم داشت گم می شد که واسم پيداش کردن و بهم پسش دادن.بعد هم کلی نصيحتم کردن و قلبم رو به خودم وصله کردن.گفتن این طوری ديگه گم نمی شه.امّا حالا ديگه میخوام خودم رو هم گم کنم تا ديگه نه کسی باشه که قلبم رو پيدا کنه و نه کسی که خودم رو پيدا کنه.کاش بقيه هم خودشون رو گم میکردن تا بفهمن وقتی خودشون رو با قلبشون  گم کردن خدا بجاش عشق رو تويه سينشون می ذاره که خيلی از قلب قشنگ تره و قرمز تره.

پس عاشق باش. همیشه !

________________________________________

 

                     حالا چرا؟

 

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل،این زودتر میخواستی،حالا چرا؟

عمر من را مهلت امروز و فرداي تو نيست

من که يک روز مهمان تو ام فردا چرا؟

نازنينا ما به ناز تو جوانی داده ايم

ديگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

وه که با این عمر هاي کوته بی اعتبار

این همه غافل شدن از چون منی شيدا چرا؟

شور فرهادم به پرسش سربه زير افکنده بود

ای لب شيرين جواب تلخ سر بالاچرا؟

 ای شب هجران که يک دم در تو چشم من نخفت

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی باشد زهم دنيا چرا؟

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزين

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤