...بودن یا نبودن

مرد خاموش رو لباش
غنچه ی روشن فریاد فراموش شده
تو سرش فکر پریدن
فکر رفتن و از این دیار بریدن
یاد ساز بی دس هم
مث تکرار شبا
زخمای کهنه رو تازه شون می کرد
دیگه خاموشی خونه خیلی وقته که داره
روی هر صدایی رو خط می کشه
مرد خاموش یه چیزی می خواد بگه
تا دهن باز می کنه
واژه ها قایم می شن پشت نگاش
بعدش هم یواش میرن توی چشاش
سر می خورن رو گونه هاش
اون توی رفتن یک راه بزرگ
تو شبای خفه ی بی همصدایی گم شده

با چشای خسته ش هی داد می زنه
بازم اسم منو فریاد می زنه
میگه این شب اگه ماهی نداره
اگه تا روشنی راهی نداره
من و تو ستاره می شیم نور می زنیم
پرده ی سیاه شب رو می دریم
راه ما تا وقتی دوره
شبای ما سوت و کوره
دستامون تا وقتی دوره
اسیر سرمای این قحطی نوره
بیا دستامو بگیر تا گرمی دستای ما
تن این شب سیاهو دوباره بسوزونه
توی این کویر تشنه
مث ابریم که نباره
مث ابر پاره پاره
ابری که سایه نداره
داغای دل کویرو
مرهمی بجز بارون نیس
وقتشه بباریم اما
همصدا با من کسی نیس
میدونی ! آخر قصه
هر کسی باشیم همینه
اگه هستیم که بباریم :
اگه نیستیم که بمیریم

من ِ خاموش رو لبام
غنچه ی روشن فریاد شکوفا میشه باز
حالا نوبت توئه
همصدا با ما بیا
نگو شب سیاهه که روشنی یعنی من و تو

حالا نوبت توئه ، داد میزنم که بشنوی
اگه هستی که ببار :
اگه نیستی که بمیر
!! ...

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٤