کاش....

 

کاش سکوتم را می شنیدی

همان سکوتی که با آغازعشقت  

در بند بند پیکرم ریشه گسترد

کاش وقتی بودی

از بودت برای نبودت توشه ای اختیار می کردم

اما افسوس

افسوس که زود

دیر شد

زود فرصت با تو بودن را از دست دادم

زنجیر دست من و تو 

به سادگی پاره شدن بند دل یک عاشق

گسست

تو خواهی رفت

اما این رفتن ، برگشتی را در پس خود نمی بیند

امید ، امید ، امید

امید به بازگشت

امید به دوباره با تو نفس کشیدن

امید به روزی که دوباره با هر نفست

صدایی از قلب نا امید اما عاشقم برخیزد

صدایی که تورا

تنها تورا فریاد می زند

 

پروانه را نماد ، عشق است

اما من پروانه نیستم

از مانند پروانه دم از عشق زدن بیزارم

از این پوچی

از این بهتانی که پروانه به عشق می زند

پروانه ای که تا گرمای شمع را

بر بالهایش احساس نمود

از پیش آن ،

خام

می گریزد

 

این شمع است که آخرین مرحله از تصوف را تجربه می کند

این شمع است که ایستاده

  تا از آتش عشق

بسوزد

آرام آرام اشک بریزد

اما تا پایان

تا مرگ

تا شنیدن زمزمه ی فنا

 شیرینی شهد عشقش را بچشد

شهد شیرینی ای که تنها خود او می تواند آن را بنوشد

شهدی که بهای گزافی را برای بدست آوردنش پرداخته است

 

 

می خواهم آن شمع باشم

اگر میروی بدان

تا همیشه به پای این عشق می مانم

می مانم

تا تو بیایی و خود ، عشق

بی پایانم را به نظاره بنشینی

کاش صبح با تو بودن مغلوب غروب نمی شد

کاش نمی رفتی

کاش رفتنت بی بازگشت نبود

کاش...

و ای کاش هیچ گاه ،

هیچ گاه کاش بر زبان عاشقی جاری نمی شد   

 

تقدیم به او که عشقم خادمی درگاهش را به هیچ افتخاری نمی فروشد...

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ،۱۳۸٤