ايمان مرد جواني كه مربي شنا و دارنده چندين مدال المپيك بود، به خدا اعتقادي نداشت. او چيز هايي را كه درباره خداوند و مذهب مي شنيد مسخره مي كرد. شبي مرد جوان به استخر سرپوشيده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولي ماه روشن و همين براي شنا كافي بود. مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شيرجه برود. ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده كرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پائين آمد و به سمت كليد برق رفت و چراغ ها را روشن كرد. آب استخر براي تعمير خالي شده بود...

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٤