آخرین post

سلام دوستان خوبم. امیدوارم حال همگیتون خوب باشه. میخوام چهارتا متن بذارم و دیگه برم. تعطیلش کنم. معمولاً چیزایی که واسه خداحافظی میذارن باید نسبت به بقیه ی مطالب بهتر باشه. به نظر خودم مطالب جالبی رو گذاشتم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.  هر شروعی پایانی داره. پایان وبلاگ منم اینجاست. امروزه. ولی حتماً شب یلدا بیاین پیشم. اگه دیدین توش چیزی نوشتم بدونین تا وقتی که تواناییش رو داشته باشم میام و آپ میکنم. ولی اگه نبودم  دیگه نمیام

 یادم رفته بود از خانوم یا آقای hammerty   که همیشه منو مورد لطفشون قرار می دادن تشکر کنم. منم همیشه به وبشون سر میزدم ولی نمیتونستم comment  بزارم.  امیدوارم همیشه موفق باشن.

 

             چگونه میتوان جذاب بود؟

 

جذابیت چیزی است جدای از زیبایی. یک نفر می تواند چهره زیبایی نداشته باشد ولی فوق العاده جذاب باشد و همچنین می تواند بسیار زیبا باشد ولی جذاب نباشد. حتما می دانید که کدام یک از این دوحالت دوست داشتنی تر هستند . جذابیت و گیرایی یک ویژه گی اکتسابی است و ما آگاهانه یا نا آگاهانه آن را کسب می کنیم.

چگونه می توان جذاب بود:

1.ظاهری آراسته داشته باشید.

مرتب باشید، هماهنگی و پاکیزگی شما ناخود آگاه شما را جذاب می کند. بعضی ها بر اساس تصوری نادرست برای جذاب شدن به تکاپو می افتند و به شکل های عجیب و غریبی لباس می پوشند که این مساله از جذابیت آنها می کاهد.

2-بیشتر سکوت کنید.

غالبا افراد فکر می کنند برای اینکه جذاب تر شوند، باید بیشتر شلوغ کنند. سکوت یک تاثیر ذهنی و روانی می گذارد. در سکوت فرد در پیرامون خود خلا ایجاد می کند و هر خلایی جذب را سبب می شود.آنها که بیشتر صحبت می کنند از جذابیت خود می کاهند؛ولی سکوت و گوش دادن بیشتر، شما را عاقل تر و باتجربه تر معرفی می کند.البته سکوتی که از اعتماد به نفس سرچشمه بگیرد.

 

3-نرم و ملایم سخن بگویید.   

وقتی نرم و ملایم سخن می گویید جذاب و محبوب می شوید.جذابیت به تقلا و تکاپو نیاز ندارد، بلکه به آرامش و ملایمت نیاز دارد. آدم های عصبی و خشن غیر قابل اعتمادند و جذابیتی ندارند.

 

4-فرد محترمی باشید.

بی احترامی به خود و دیگران و بی ادبی در کلام و رفتار از جذابیت شما می کاهد. افراد مودب و متین و محترم بی تردید جذابند و این جذابیت از دروشان موج می زند.

 

5-زیاد شوخی نکنید ولی فراوان تبسم کنید.

شوخی کردن فراوان از انرژی ذهنی وجذابیت شما می کاهد چرا که شوخی فراوان به تدریج مرزها را از بین می برد، به تکاپوی فراوان شما می انجامد و صحبت بسیار به دنبال دارد و چه بسا که به بی احترامی به خود و دیگران منجر شود. متبسم باشید زیرا تبسم به چهره شما جذابیتی عمیق و ژرف می بخشد. در تبسم، سنگینی متانت و جذابیت وجود دارد، ولی در خنده و شوخی فراوان سبکی.

 

6-قاطعیت یعنی جذابیت.

کسانی که هدف های مشخص و ارزش های معینی دارند بی استثنا جذابند. کسانی که قدرت "نه" گفتن دارند و بازیچه این و آن نمی شوند، جذابند. شخصیت هایی جذاب و تائثیرگذارند که بسیار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند.

7.امیال و غرایز خود را کنترل کنید.

کسانی که بر امیال و غرایز خود تسلط بیشتری دارند، از جذابیت معنوی بیشتری برخوردارند. آنها که مدام در پی ارضای امیال خود به سر می برند، نمی توانند خود را کنترل کنند و خصوصا به نگاه و زبان خود تسلط ندارند، این افراد جذابیتی ندارند. بر امیال خود مسلط باشید نگویید دیگران چه می دانند که من تا چه اندازه بر خود مسلط هستم. کاهش انرژی ذهنی و جذابیت درونی و روانی شما به هر حال خود را به شکلی نشان می دهد که از جانب دیگران کاملا درک می شود.

 

 

 

ماجرای آشنايي و يك ازدواج اينترنتي
 

بعد از اينکه درسم تمام شد، ازطريق يکي ازدوستانم با يک شرکت مهندسي آشنا شدم و در آنجا شروع به کار کردم. اما ازآنجا که اين شرکت تازه تاسيس شده بود، هنوزکار خيلي جدي براي انجام دادن نداشتم واگرهم کاري بود، وقت چنداني نميگرفت. من هم براي گذراندن وقت با ايترنت کار مي کردم. آن موقع هنوز وبلاگ نويسي مثل حالا اينقدر همه گير نشده بود و تعداد وبلاگهاي موجود خيلي کم بود. من هم بيشتر وقتم را با خواندن اين وبلاگها به خصوص وبلاگهاي ادبي مي گذراندم. تا اينکه يک روز يکي از دوستان قديمي انجمن ادبي دانشکده لينک وبلاگش را برايم فرستاد. من هم وبلاگش را خواندم و از آنجا که  مطلب خواندني زيادي نداشت طبق عادت به سراغ لينکهاي کنار صفحه اش رفتم. يکي از آنها را باز کردم...يک صفحه ء آبي باز شد...وقتي شروع به خواندن کردم، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد که تمام آرشيوش را هم يک به يک خواندم و وقتي به خودم اومدم ديدم سه ساعت تمام است که در حال خواندن اين وبلاگ هستم...شعرها، مطالبي در مورد رفتار شناسي عشق که برايم بينهايت جالب بود...نقد کتابهاي مختلف و....

در همين حال به طور اتفاقي همان دوستم که از طريق او با اين شرکت آشنا شده بودم، آمد و من هيجان زده او را پاي کامپيوتر بردم و گفتم بيا ببين چي کشف کردم و بيشتر شعرهاي آن وبلاگ را برايش با شوق و ذوق خواندم.

بعد از آن چنانکه تقريبا رسم بود، بدون آنکه بدانم نويسنده اين مطالب اصلا چه کسي است، برايش ميل زدم و گفتم که از نوشته هايش چقدر لذت برده ام. فرداي آنروز جواب داد و تشکر کرد و من هم در جواب دوباره آدرس وبلاگ خودم را به او دادم.

به اين ترتيب روابط ايميلي ما ادامه پيدا کرد، به اين صورت که شعرهاي همديگر را نقد مي کرديم و نظرمان را نسبت به نوشته هاي همديگر ميگفتيم. تنها اطلاعاتي هم که از هم داشتيم رشته هاي تحصيلي مان بود و اينکه من تهران هستم و او شمال.

تا اينکه يک بار که هردومان آنلاين بوديم براي اولين بار شروع به چت کرديم...باز هم در مورد شعر و فلان شاعر و فلان انجمن ادبي....

گاهي تقريبا هفته اي يکي دوبار با هم چت مي کرديم و از اين طريق همديگر را بيشتر مي شناختيم...و نوشته هاي جديد همديگر را هم در وبلاگهايمان مي خوانديم. در اين مدت نه تنها همديگر را نديده بوديم (حتي عکس همديگر را) بلکه هيچوقت تلفني هم حرف نزده بوديم.

حدود سه چهار ماه به اين ترتيب گذشت تا نزديک عيد من برايش نوشتم که ما داريم به شمال (تنکابن) مي رويم. او در جواب شماره تلفن اش را نوشت و گفت شمال که آمدي به من زنگ بزن تا همديگر را ببينيم.

من هم اصلا نميدانستم فاصله تنکابن تا بهشهر که محل  زندگي اوست چقدر راه است...چند روزي گذشت تا ما به  تنکابن رفتيم. در تمام اين مدت که من او را مي شناختم، مادرم هم با اشعار او آشنا شده بودند. چون من هرچه شعر خوب در اينترنت پيدا ميکردم براي مادرم که خودشان هم شاعر هستند مي خواندم. بنا بر اين مادرم بدون اينکه بدانند او کيست از طريق شعرهايش  کمي با او آشنا بودند.

من که نميدانستم چطور بايد با وجود پدر و برادرم با او در شهري غريب قرار بگذارم، موضوع را به مادرم گفتم. مادرم که گمان مي کردند موضوع فقط يک ديدار شاعرانه است قبول کردند. و من هم براي اولين بار به او زنگ زدم. خودش گوشي را برداشت. و من گفنم که الان ما تنکابن هستيم.او گفت برنامه ها و شيفت بيمارستان را جور مي کنم و فردا ميام. اما وقتي من فهميدم فاصله بهشهر تا تنکابن پنج-شش ساعت راه است با خودم گفتم بعيد است بيايد! آنهم توي عيد با اين شلوغي جاده ها! شماره موبايلم را دادم که اگر آمد بتوانيم همديگر را پيدا کنيم.

فردا شد و من دل توي دلم نبود که اگر بيايد من کجا و چطور دور از چشم پدر و برادرم با او قرار بگذارم...زمان گذشت و حدود ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارم  فروردين  در حاليکه  خانواده در حال استراحت بودند زنگ زد و گفت رسيده و به خاطر شلوغي راه به جاي پنج شش ساعت، نه ساعت توي راه بوده!

من گفتم بگذار ببينم چطور ميتوانم برنامه را جور کنم. جايي که ما اقامت داشتيم خارج از شهر بود و من نمي توانستم اين مسير را تنها بروم. به مادرم گفتم و خلاصه به سختي پدر و برادر را به بهانه اي راضي کرديم. در اين فاصله سيامک چند بار زنگ زد و چون هيچ کدام شهر را خوب بلد نبوديم بالاخره يکجا قرار گداشتيم و من به او گفتم که با مادرم ميايم.

او مشخصات خودش را گفت که فلان لباس تنم است و من هم گفتم که با چه ماشيني مياييم. بالاخره رسيديم، ايستاده بود کنار يک پل، سوار ماشين شد، من  حواسم به رانندگي بود و او با مادرم در مورد شعر حرف مي زد. رفتيم يک  کافي شاپ نشستيم و باز هم در مورد شعر و شاعري صحبت کرديم. تا اينکه  زمان گذشت و پاشديم که او دوباره ماشين بگيرد و تمام اين راه را برگردد بهشهر و من تمام مدت فکر مي کردم چطور ممکن است کسي اين همه راه را بيايد براي ديدار يک ساعته کسي!!

خواستگاري:

بعد از آن ارتباطمان بيشتر اينترنتي و گاهي هم تلفني ادامه پيدا کرد...بعضي وقتها که دلم گرفته بود يکدفعه توي اينترنت پيداش مي شد و چت مي کرديم و دلم کلي باز ميشد...
دفعه دوم که همديگر را ديديم ارديبهشت ماه، براي نمايشگاه کتاب بود که به تهران آمده بود و با دوستان قرارگذاشتيم و همگي به نمايشگاه رفتيم. ديدار کوتاهي بود و حتي فرصت نشد چند کلمه اي با هم حرف بزنيم...

و ديدار سوم در يک قرار دسته جمعي اينترنتي در سفره خانه حاجي بابا بود که آن هم در جمع دوستان گذشت..بنابراين عمده ارتباطمان از طريق اينترنت بود و نه در ديدارهاي حضوري. يک بار ديگر هم در منزل يکي از دوستان مشترک اينترنتي همديگر را ديديم و دفعه بعد در يک شب شعر بود که آنجا بيشتر توانستيم با هم هم صحبت شويم. اين پنج ديدار در طول چهار ماه صورت گرفت... اين مدت براي او کافي بود که مرا بشناسد و تصميم خودش را بگيرد. روز بعد از آخرين ديدارمان در شب شعر، از سر کار برميگشتم و در مترو بودم که زنگ زد...تمام راه خانه را موبايل به دست، توي تاکسي و اتوبوس و خيابان حرف زديم...همان شب دوباره زنگ زد...گفت که الان بايد بروم سر کار و فقط زنگ زدم که چيزي را بهت بگويم که تا حالا به هزار زبان گفته ام........ .و از من خواستگاري کرد.

مدت يک ماه و نيم هر شب دو سه ساعت با هم تلفني حرف مي زديم تا من بتوانم او را بهتر بشناسم و تصميم خودم را بگيرم. در اين مدت چون او شمال بود و من تهران زياد نمي توانستيم همديگر را ببينيم و عمده ارتباطمان از طريق تلفن بود و او  سعي مي کرد در اين صحبت ها خودش را به من بشناساند. دفعه اول تنها به خانه مان آمد و با خانواده ام آشنا شد و موضوع را به مادرم گفت…من خودش را تقريبا شناخته بودم…با توجه به اينکه در مورد ازدواج هرگز نمي شود صد در صد مطمئن بود  و به شناخت رسيد مگر اينکه دل به عشق بسپاريم….عشق، نه احساسي خام و زودگذر که البته تشخيص بين اين دو با تدبير ممکن است. اما مشکل اصلي من اين بود که  بايد شهرم را ترک مي کردم و براي زندگي با او به شمال مي رفتم و اين مساله تصميم گيري را براي من خيلي دشوار مي کرد. من سرکار مي رفتم و از شغلم خيلي راضي بودم…دوستان زيادي داشتم که مدام آنها را مي ديدم و دوري از آنها و به خصوص از خانواده ام برايم بيشتر شبيه يک کابوس بود…اما…او ارزش همه اينها را داشت…شايد از دست دادن اين چيزها تاوان به دست آوردن او بود...او که عشق مبناي اصلي زندگي اش است و بر اين پايه جلو آمده بود و به عشق خود ايمان داشت…

دفعه بعد با خانواده اش آمد. خانواده هامان تفاوت زيادي با هم نداشتند و مادر هردومان فرهنگي اند و خوشبختانه مساله اي براي بروز اختلاف وجود نداشت.

ازدواج:

چند روز بعد از اين خواستگاري رسمي و درست يک ماه و نيم بعد از آن شب که موضوع را به من گفت من تصميم خودم را گرفتم… و به او جواب مثبت دادم. به همان يقيني رسيده بودم که او در خودش ديده بود. شعار عشق و عاشقي خيلي ها سر مي دهند اما بايد سره را از ناسره تشخيص داد. در اين مدت احساس من به او روز به روز بيشتر مي شد و خصلت هاي بهتري در او کشف مي کردم…موضوع بسيار مهم علايق مشترک ما بود به چيزهايي از قبيل شعر و موسيقي که نه به عنوان يک سرگرمي بلکه به عنوان اصول مهم زندگيمان به آنها نگاه مي کنيم که با وجود اختلاف بسيار در رشته هاي تحصيليمان (پزشکي و مهندسي برق)، باعث مي شد حرف همديگر را به خوبي درک کنيم.

به هرحال من بعد از مدتي از کارم استعفا دادم و راهي ديار سبز شمال شدم! و الان يکسال است که در اينجا زندگي مي کنم و او با لطف و مهرباني اش نمي گذارد من هيج احساس غربت و تنهايي کنم. تقريبا ماهي يک بار به تهران مي رويم تا من خانواده و دوستانم را ببينم........

 

با تشکر از گروه hydroforum

 

 

 

 

 

 

 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش :

ژرالدین . دخترم .

این جا شب است .... یک شب نوئل در قلعه کوچک من همه این سپاه بی سلاح خفته اند . نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تو بسی دورم ، خیلی دور ... اما چشمانم کور اگر یک لحظه ، تصویر تو را از چشم خانه من دور کند . تصویر تو آنجا ، روی میز هم هست ، تصویر تو این جا ، روی قلب من نیز هست . اما تو کجایی  ؟ انجا در پاریس افسونگر ، بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر (( شانره لیزه )) می رقصی ، این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاه دخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است . شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش اما قهقه تحسین امیز تماشا گران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند ، تو را فرصت هشیاری دهد . در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ژرالدین ، من چارلی چاپلین هستم !

وقتی بچه بودی ، شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش می زدم و می گفتمش (( برو ! من در رویای دخترم خفته ام ! )) رویا می دیدم ، ژرالدین ، رویا .... رویای فردای تو ، رویای امروز تو  ! دختری می دیدم بر روی صحنه فرشته ای می دیدم در آسمان ، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند :(( دختره را می بینی ؟ این همان دختر دلقک پیره  ! اسمش یادته ؟ چارلی  ! )) آره من چارلی هستم . آره من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت توست برقص  ! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها و بیشتر از آن ، صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد ، برو  ! آنجا هم برو  ! اما گاهی روی زمین هم بیا ، و زندگی انسان ها را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دورگرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میر قصند و با پاهایی که از بی نوایی می لرزند . من یکی از اینان بودم ژرالدین ، در آن شب ها ، در آن شب های افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی ، من باز بیدار میماندم . درچهره تومی نگریستم ضربان قلبت رامی شمردم وازخودم می پرسیدم : چارلی آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژرالدین ، در آن شب های دور بس قصه ها با تو گفتم اما قصه ی درد را هرگز نگفتم. این داستان هم شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در        پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام ؛ من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه ی صدقه ی رهگذران خودخواهی، آن را می خشکاند ؛ احساس کرده ام.با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند؛ نباید حرف زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است: چاپلین. با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند، خود گریستم. ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی تنها رقص و موسیقی نیست.

نیمه شب هنگانی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن اما حال آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل میرساند، بپرس، حال زنش را هم بپرس..... و گر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی در جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی . گاه به گاه با اتوبوس ، مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ، دست کم روزی یک بار با خود بگو من هم یکی از آنان هستم ! تو یکی از آنها هستی دخترم ! نه بیشتر ! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را نیز می شکند، وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر ازتماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه ، صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم از قرن ها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کورکننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست . نورافکن رقاصگان کولی تنها نور ماه است . نگاه کن ! خوب نگاه کن ! آیا بهتر از تو نمی رقصند ؟

اعتراف کن دخترم ؟ همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد ! همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و ای را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه را یا یک گدای رود سن ناسزایی بگوید . من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی . همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خودت بگو : (( سومین سکه مال من نیست . این باید مال یک مرد گم نام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد . ))

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای این است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه ، برای بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند ، نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان ، بر روی زمین استوار ، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند .

شاید که شبی ، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ، تو را فریب دهد . آن شب ، این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند ، آن روز ، تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند. دل به زر و زیور مبند ، زیرا بزرگ ترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس ، برگردن همه می درخشد . اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یک دل باش. به مادرت گفته ام که در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد . و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ؛ این را می دانم . بر روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن تو را نمی پوشاند ؛ به خاطر هنر ، می توان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر آن عریان کند .

برهنگی ، بیماری عصر ماست و من پیر مردم و شاید حرف های خنده آور می زنم. اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد؛ مال دوران پوشیدگی! نترس ! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه  جزیره لختی ها می شود! می دانم که پدران و فرزندان ، همیشه جنگی جاودانه با یکذیگر دارند. با من ، با اندیشه های من ، جنگ کن.

دخترم من از کودکان مطیع خوشم نمی آید . با این همه ، پیش از آن که ، اشک های من ، ایمن نامه را ترک کنند ، می خواهم یک امید به خود بدهم : امشب ، شب نوئل است شب معجزه است ! و امید وارم معجزه ای رخ دهد ، تا تو آنچه را من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی . چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین . دیر یا زود ، باید به جای آن جامه های رقص، لباس  عزا بر تن کنی و بر سر مزار من بیایی . حاضر به زحمت دادن به تو نیستم .

تنها گاه گاهی ، چهره خود را در آینه نگاه کن . آنجا مرا نیز خواهی دید . خون من در رگ های توست . امید وارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی . من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم باشم . تو نیز تلاشی بکن . رویت را می بوسم .

                                                                     سویس – سال 1964

 

 

دو تا مطلب توی دوتا وبلاگ خوندم که حسابی ناراحتم کرد(البته قبلش هم حال چندان مساعدی نداشتم ).هر دوتاش رو saveکردم.و چند بار خوندمشون.

از شما چه پنهون با یکیش حسابی حالم گرفته شد و شاید 10 بار خوندمش .هر بار بیشتر  ناراحت میشدم.

نمی دونم چرا همیشه ما باید حسرت وقتای از دست رفتمون رو بخوریم.کارایی که می تونستیم انجام بدیم ولی نکردیم...نخواستیم...نشد.

 

یکیش مال وبلاگ عاشقانه های غمگین فرانک بود ( همون که خیلی ناراحتم کرد )

 هر چهار قسمت داستان<< غم آمده... غم آمده...>>

یکیش هم مال وبلاگ عشق جایش تنگ است بود.

اون که مربوط به فرانک خانم بود رو لطفا خودتون برین ببینین ولی دومی رو میزارم همین جا:

فقط کاش قبل از اینکه کاری از دستمون بر نیاد زمان رو غافلگیر میکردیم.

 

شما چی؟ تا حالا شده خیلی زود واستون دیر شه؟ خیلی دلم می خواد بدونم.

یه کم بیشتر فکر کنین:

 

ساعت از نيمه شب گذشته بود. صدای تيز جير جيرکها تنها صدايی بود که می اومد. گاهگاهی در گوشه ای فانوسی روشن، تنها نور بود. برخلاف هميشه، اين بار ديگه ترسی نداشت. آروم گام بر ميداشت. چشمای قرمز و پف کرده ش خبر از گريه سختی ميداد. ۴ روز گذشته بود و اون نتونسته بود بياد، از ترس...ترس! ترسی که هميشه اونو عقب ميروند. روی قبرها رو يکی يکی ميخوند؛‌ در جستجوی او... او... کسی که تمام لحظه هاش رو فرا گرفته بود و چه زود و بی خبر تنهاش گذاشته بود.

چشمش روی قبر بدون سنگی ثابت موند «سحر ...» اشک دوباره به چشمش هجوم آورد «الهی من قربون اسمت برم» نفسش رو توی سينه حبس کرد. در مقابلش زانو زد. دسته رزهای سرخش رو روی مزار عزيزش گذاشت. نفس نفس ميزد. اشکاش دوباره داشتن آروم آروم ميريختن «صدامو ميشنوی؟» با پشت دستش اشکاشو پاک کرد.

سوز سردی مي‌اومد. سرما تا مغز استخونش نفوذ ميکرد. صدای جيرجيرکها قطع نميشد.

- چه زود رفتی سحر

به هق هق افتاده بود. رزها رو يکی يکی روی قبرش چيد «سالها انتظار روزی رو کشيدم که يه همچين دسته گلی رو تقديمت کنم... آه... چه زود رفتی عشق من ...»

به دو عددی که روی تابلوی کوچک بالای قبرش بود نگاه کرد.... جواب اين تفريق سوزناک ترين عددی بود که به عمرش ميشنيد «چه زود رفتی سحر... چقدر حرف واست داشتم...»

بغضش ترکيد :«آخه من چی کار ميکردم؟ من کنار کشيده بودم تا تو به ثمر برسی. چه ميدونستم انقد زود ميخوای بری... چه ميدونستم قبل از اينکه با تو بودنو حس کنم...» صورت خيس از اشکشو ميون دستاش پنهان کرد:«کاش نميترسيدم، کاش از آدما نميترسيدم... کاش وقتی بودی... آخ که چه لحظه هايی رو از دست دادم... آخ سحر... چه زود شبت رسيد»

- صدامو ... ميشنوی عزيز دلم؟ ... توی همه اون لحظه هايی که نزديک هم ولی از هم دور بوديم، دلم واست پر ميکشيد...

صداش به هوا خاست:«ای خداااااااااااا.... کاش قدر اون لحظه ها رو دونسته بودم، کاش بهش گفته بودم که چقدر دوسش دارم» دوباره اشکاش سرازير شد. زمزمه کرد

- سحر صدامو ميشنوی؟... کاش بهت ميگفتم که چقدر دوست دارم عزيز دلم... ميدونستم نسبت به من چه حسی داری...

دستاش ميلرزيد. روی خاکای مرطوب سحر دست کشيد :«سحرم... عشق من... چرا انقد زود رفتی؟»

سرش روی قبر بود و دستاش به خاکا چنگ زده بودن و شونه های مردونش با شدت ميلرزيدن.

- گريه نکنيد... ديگه فايده ای نداره

سرشو با ترس بالا آورد. چشماش کاسه خون شده بود. از ديدن نزديک ترين دوست سحر وحشت کرد... ديگه غروری واسه خرد شدن نمونده بود.

- خيلی دير به فکر افتادين... بس کنيد! بيشتر از اين روحشو عذاب ندين

- من ... هميشه...

- کاش اون موقع که بود به فکر می افتادين، حالا ديگه اين کارا چه فايده ای داره؟

- من نمی تونستم! باور کنيد

زهر خندی زد و گفت:«شما ميدونستيد که اون چقدر دوستون داره... ولی حتی يک بار، حتی يک بار...» دختر نوجوون بغض کرد.

- نميخواستم به درسش لطمه بخوره... نميخواستم فکرشو مشغول کنم

- اون فکرش مشغول بود؛ چرا آرومش نکرديد؟

دوباره به گريه افتاد:«نتونستم... خواستم، هر لحظه خواستم... فکر ميکنيد واسه من آسون بود؟... فکر ميکنی الان آسونه که ميبينم عشقم، زندگيم... رفته... ميبينم....» های های گريه ش بلند شد:«من عاشقش بودم... من...»

دختر نوجوون هم به گريه افتاد. صدای گريه ی پسر هر لحظه بلند و بلند تر ميشد :«من ميخواستم زودتر اين سالهای بگذره... ميخواستم بهش بگم... بهش بگم... اگه من محلش نذاشتم،‌اگه هيچی بهش نگفتم برای اين بود که ....»

دختر همونطور که گريه ميکرد فرياد زد:«بس کن... ديگه بس کن، اينجوری گريه نکن... چرا ميخوای عذابش بدی... گريه نکن... اون طاقت گريه تو رو نداره...» گريه ش شدت گرفت...

چند لحظه ای گذشت. دختر گويی چيزی به خاطرش رسيده، برگه ای از جيبش در اورد و با صدايی که از خشم و گريه دورگه شده بود فرياد زد:«نگاه کن! اينو نگاه کن، واسه تو نوشته... ميدونی کی نوشت؟ تو اوج لحظه های نيازش به تو... اون لحظه هايی که تو نبودی، که نخواستی باشی و اون ذره ذره وجودش تو رو فرياد ميزد... نگاه کن اين برگه رو... انقد خوندمش که از حفظ شدم...» دوباره زير گريه زد.

پسر همونطور که هق هق ميکرد برگه رو از دستش گرفت. چشمش روی نوشته درشت سر خورد:

«تو نيامدی... و هيچ نگفتی... هيچ گاه... هيچ کدام از لحظه های تلخ بی تو بودنم را نديدی، لحظه نيازم را درک نکردی...نگفتی... هيچ نگفتی، هميشه سکوت بودی و سکوت... و اين تن خاکی هيچ گاه نشنيد تا به اوج برسد، هيچ گاه نشنيد تا بال بگيرد و به اوج پرواز کند...»

دوباره گريه پسر اوج گرفت. چقدر خودش رو سرزنش ميکرد... ولی حالا ديگه چه کار ميتونست بکنه؟!

__________________________________________

 

دیگه هیچ حرفی ندارم.

 

همتون رو به خدا می سپارم....

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤