لطفا این رو نخونید.این رو فقط نوشتم که یه کم خالی شم همین.به خدا فقط نوشتم که خالی شم.نخونینش.خواهش میکنم.یه متن دیگه میزارم اینجا اون رو بخونین.

 

 

تنهام.خیلی.اونقدر که جز خدا کسی رو پیش خودم احساس نمیکنم.دلم میخواد فقط یه شونه گیر بیارم و بغضم رو روش خالی کنم.ولی نیست.ذیگه خسته شدم بس که سرم رو گذاشتم گوشه ی دیوار و از درون اشک ریختم.کاش حداقل میتونستم اشکام رو بیرون بریزم.فقط خدا پیشمه.همه ی کسایی که اطرافم هستن یا تظاهر به دوست داشتنم میکنن یا اگه واقعا دوستم دارن نمیتونم فکر کنم اینا همشون یه روزی از پیشم میرن.یا اونا منو بالاجبار ترک میکنن یا من.همشون به اندازه ی کافی غم و غصه دارن.ولی خوش به حالشون تقریبا همشون یا شونه ای رو دارن واسه اشک ریختن یا میتونن اشکشون رو بیرون بریزن.خیلی سخته.مثل یه برده هستم که یه کوله بار سنگین ( اشکام ) روی دوشش سنگینی میکنه اما اربابش ( چشمام ) بهش اجازه ی این که بارش رو بزاره زمین نمیده و بی دلیل فقط باید بایسته و بار رو روی دوشش نگه داره.توی زندگیم خیلی سختی ها رو تحمل کردم.واقعا سختی هایی رو تحمل کردم که هیچ کس توانایی تحملشون رو نداشت.اما هیچی نگفتم.حتی نذاشتم کسی بفهمه.حتی پدر و مادرم. همیشه روی لبم لبخند بود ولی توی دلم داشتم اشک میریختم. گاهی نسبت به تحمل خودم تعجب میکردم.همین باعث شد خیلی بیشتر از سنم رشد کنم.همین باعث شد جز حسین و کیوان هیچ کدوم از دوستام کوچیکتر که خوبه حتی هم سنم هم نباشن.

نمی دونم چی شد که اون بلا ها سرم اومد ولی همش رو تحمل کردم و دم نزدم.ولی این تنهایی رو بعد از اونا دیگه نمیتونم تیمل کنم.اینو که میگم تنهام منظورم معنای واقعی این کلمست.هیچ کی تا حالا از درون اشک نریخته که من ریختم.هیچ تا حالا نتونسته اون همه سختی رو تحمل کنه ولی من کرذم و حتی خمم به ابروم نیاوردم.

ولی واقعا خسته شدم .خسته شدم بس که با خودم مبارزه کردم تا ببینم من موفق میشم یا خودم؟

با خودم مبارزه کردم تا ببینم میتونم روی خودم رو کم کنم یا نه؟

من تحملم بیشتره یا خودم؟

ولی دیگه بسته دیگه خسته شدم بس که رل خدا رو واسه خودم بازی کردم.

ولی میدونم بازم باید ادامه بدم چون نه اشکی رو واسه ریختن پیدا میکنم.نه شونه ای رو واسه اشک ریختن.

 

من همونم که همیشه غم وغصم بی شماره

اتونی که تنها ترینه حتی سایم نداره

                                  ***********

                      چه دردیست در میان جمع بودن

                      ولی در گوشه ای تنها نشستن... 

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤