گاهی اوقات اونقدر دلم میگیره که از همه ی زمین و زمون بدم میاد . دلم میخواد برگردم به زمان کودکیم.موقعی که با خیال راحت تا از یه چیزی ناراحت می شدم می زدم زیر گریه.اون قدر گریه می کردم که حالم حسابی می اومد سر جاش.بعضی از دوستام می گن دیوونه شدم.نمی دونم چرا یه پسر نباید گریه کنه؟شاید بخاطر اینه که غرورش می شکنه ولی معمولاٌ غرور رو واسه این می شکنن که از یه ناهنجاری روحی راحت شن.خوب اینم یه ناهنجاری روحیه دیگه.مگه گفتن دوست دارم شکستن غرور نیست؟خوب اینم یه نوع دیگه شه.الان هم واقعاٌ دلم گرفته.کاش هیچ کس دل نداشت که بخواد بشکنه یا بگیره.کاش هیچ کی غرور نداشت تا بخواد نذاره گریه کنی تا نکنه یه وقت یه نفر ببینه و بشکنه.

 

بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود

و گریه ات ، که خود دلیل محکم بود

بهشت سبز دلم؛بی تو ای سراپا درد

تنور داغ عطش خانه ی جهنم بود

شبی که خسته تر از سایه آمدی دیدم

که رد حادثه در چهره ات مجسم بود.... 

 

دوش ديدم که ملائک در می خانه زدند                                       گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند.

 

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                                          با من راه نشين باده مستانه زدند

 

آسمان بار امانت نتوانست کشيد                                      قرعه کار به نام من ديوانه زدند                   

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را قدر بنه                                      چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

 

شکر آن را که میان من و او صلح افتاد  

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

 

آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

 

کس چو حافظ نگشاد از در اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند.

 

 

 

آپ دیت بعدی : دوشنبه

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤