آخرین post

سلام دوستان خوبم. امیدوارم حال همگیتون خوب باشه. میخوام چهارتا متن بذارم و دیگه برم. تعطیلش کنم. معمولاً چیزایی که واسه خداحافظی میذارن باید نسبت به بقیه ی مطالب بهتر باشه. به نظر خودم مطالب جالبی رو گذاشتم. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.  هر شروعی پایانی داره. پایان وبلاگ منم اینجاست. امروزه. ولی حتماً شب یلدا بیاین پیشم. اگه دیدین توش چیزی نوشتم بدونین تا وقتی که تواناییش رو داشته باشم میام و آپ میکنم. ولی اگه نبودم  دیگه نمیام

 یادم رفته بود از خانوم یا آقای hammerty   که همیشه منو مورد لطفشون قرار می دادن تشکر کنم. منم همیشه به وبشون سر میزدم ولی نمیتونستم comment  بزارم.  امیدوارم همیشه موفق باشن.

 

             چگونه میتوان جذاب بود؟

 

جذابیت چیزی است جدای از زیبایی. یک نفر می تواند چهره زیبایی نداشته باشد ولی فوق العاده جذاب باشد و همچنین می تواند بسیار زیبا باشد ولی جذاب نباشد. حتما می دانید که کدام یک از این دوحالت دوست داشتنی تر هستند . جذابیت و گیرایی یک ویژه گی اکتسابی است و ما آگاهانه یا نا آگاهانه آن را کسب می کنیم.

چگونه می توان جذاب بود:

1.ظاهری آراسته داشته باشید.

مرتب باشید، هماهنگی و پاکیزگی شما ناخود آگاه شما را جذاب می کند. بعضی ها بر اساس تصوری نادرست برای جذاب شدن به تکاپو می افتند و به شکل های عجیب و غریبی لباس می پوشند که این مساله از جذابیت آنها می کاهد.

2-بیشتر سکوت کنید.

غالبا افراد فکر می کنند برای اینکه جذاب تر شوند، باید بیشتر شلوغ کنند. سکوت یک تاثیر ذهنی و روانی می گذارد. در سکوت فرد در پیرامون خود خلا ایجاد می کند و هر خلایی جذب را سبب می شود.آنها که بیشتر صحبت می کنند از جذابیت خود می کاهند؛ولی سکوت و گوش دادن بیشتر، شما را عاقل تر و باتجربه تر معرفی می کند.البته سکوتی که از اعتماد به نفس سرچشمه بگیرد.

 

3-نرم و ملایم سخن بگویید.   

وقتی نرم و ملایم سخن می گویید جذاب و محبوب می شوید.جذابیت به تقلا و تکاپو نیاز ندارد، بلکه به آرامش و ملایمت نیاز دارد. آدم های عصبی و خشن غیر قابل اعتمادند و جذابیتی ندارند.

 

4-فرد محترمی باشید.

بی احترامی به خود و دیگران و بی ادبی در کلام و رفتار از جذابیت شما می کاهد. افراد مودب و متین و محترم بی تردید جذابند و این جذابیت از دروشان موج می زند.

 

5-زیاد شوخی نکنید ولی فراوان تبسم کنید.

شوخی کردن فراوان از انرژی ذهنی وجذابیت شما می کاهد چرا که شوخی فراوان به تدریج مرزها را از بین می برد، به تکاپوی فراوان شما می انجامد و صحبت بسیار به دنبال دارد و چه بسا که به بی احترامی به خود و دیگران منجر شود. متبسم باشید زیرا تبسم به چهره شما جذابیتی عمیق و ژرف می بخشد. در تبسم، سنگینی متانت و جذابیت وجود دارد، ولی در خنده و شوخی فراوان سبکی.

 

6-قاطعیت یعنی جذابیت.

کسانی که هدف های مشخص و ارزش های معینی دارند بی استثنا جذابند. کسانی که قدرت "نه" گفتن دارند و بازیچه این و آن نمی شوند، جذابند. شخصیت هایی جذاب و تائثیرگذارند که بسیار مصمم هستند و اعتماد به نفس دارند.

7.امیال و غرایز خود را کنترل کنید.

کسانی که بر امیال و غرایز خود تسلط بیشتری دارند، از جذابیت معنوی بیشتری برخوردارند. آنها که مدام در پی ارضای امیال خود به سر می برند، نمی توانند خود را کنترل کنند و خصوصا به نگاه و زبان خود تسلط ندارند، این افراد جذابیتی ندارند. بر امیال خود مسلط باشید نگویید دیگران چه می دانند که من تا چه اندازه بر خود مسلط هستم. کاهش انرژی ذهنی و جذابیت درونی و روانی شما به هر حال خود را به شکلی نشان می دهد که از جانب دیگران کاملا درک می شود.

 

 

 

ماجرای آشنايي و يك ازدواج اينترنتي
 

بعد از اينکه درسم تمام شد، ازطريق يکي ازدوستانم با يک شرکت مهندسي آشنا شدم و در آنجا شروع به کار کردم. اما ازآنجا که اين شرکت تازه تاسيس شده بود، هنوزکار خيلي جدي براي انجام دادن نداشتم واگرهم کاري بود، وقت چنداني نميگرفت. من هم براي گذراندن وقت با ايترنت کار مي کردم. آن موقع هنوز وبلاگ نويسي مثل حالا اينقدر همه گير نشده بود و تعداد وبلاگهاي موجود خيلي کم بود. من هم بيشتر وقتم را با خواندن اين وبلاگها به خصوص وبلاگهاي ادبي مي گذراندم. تا اينکه يک روز يکي از دوستان قديمي انجمن ادبي دانشکده لينک وبلاگش را برايم فرستاد. من هم وبلاگش را خواندم و از آنجا که  مطلب خواندني زيادي نداشت طبق عادت به سراغ لينکهاي کنار صفحه اش رفتم. يکي از آنها را باز کردم...يک صفحه ء آبي باز شد...وقتي شروع به خواندن کردم، آنفدر مطالبش مرا جذب کرد که تمام آرشيوش را هم يک به يک خواندم و وقتي به خودم اومدم ديدم سه ساعت تمام است که در حال خواندن اين وبلاگ هستم...شعرها، مطالبي در مورد رفتار شناسي عشق که برايم بينهايت جالب بود...نقد کتابهاي مختلف و....

در همين حال به طور اتفاقي همان دوستم که از طريق او با اين شرکت آشنا شده بودم، آمد و من هيجان زده او را پاي کامپيوتر بردم و گفتم بيا ببين چي کشف کردم و بيشتر شعرهاي آن وبلاگ را برايش با شوق و ذوق خواندم.

بعد از آن چنانکه تقريبا رسم بود، بدون آنکه بدانم نويسنده اين مطالب اصلا چه کسي است، برايش ميل زدم و گفتم که از نوشته هايش چقدر لذت برده ام. فرداي آنروز جواب داد و تشکر کرد و من هم در جواب دوباره آدرس وبلاگ خودم را به او دادم.

به اين ترتيب روابط ايميلي ما ادامه پيدا کرد، به اين صورت که شعرهاي همديگر را نقد مي کرديم و نظرمان را نسبت به نوشته هاي همديگر ميگفتيم. تنها اطلاعاتي هم که از هم داشتيم رشته هاي تحصيلي مان بود و اينکه من تهران هستم و او شمال.

تا اينکه يک بار که هردومان آنلاين بوديم براي اولين بار شروع به چت کرديم...باز هم در مورد شعر و فلان شاعر و فلان انجمن ادبي....

گاهي تقريبا هفته اي يکي دوبار با هم چت مي کرديم و از اين طريق همديگر را بيشتر مي شناختيم...و نوشته هاي جديد همديگر را هم در وبلاگهايمان مي خوانديم. در اين مدت نه تنها همديگر را نديده بوديم (حتي عکس همديگر را) بلکه هيچوقت تلفني هم حرف نزده بوديم.

حدود سه چهار ماه به اين ترتيب گذشت تا نزديک عيد من برايش نوشتم که ما داريم به شمال (تنکابن) مي رويم. او در جواب شماره تلفن اش را نوشت و گفت شمال که آمدي به من زنگ بزن تا همديگر را ببينيم.

من هم اصلا نميدانستم فاصله تنکابن تا بهشهر که محل  زندگي اوست چقدر راه است...چند روزي گذشت تا ما به  تنکابن رفتيم. در تمام اين مدت که من او را مي شناختم، مادرم هم با اشعار او آشنا شده بودند. چون من هرچه شعر خوب در اينترنت پيدا ميکردم براي مادرم که خودشان هم شاعر هستند مي خواندم. بنا بر اين مادرم بدون اينکه بدانند او کيست از طريق شعرهايش  کمي با او آشنا بودند.

من که نميدانستم چطور بايد با وجود پدر و برادرم با او در شهري غريب قرار بگذارم، موضوع را به مادرم گفتم. مادرم که گمان مي کردند موضوع فقط يک ديدار شاعرانه است قبول کردند. و من هم براي اولين بار به او زنگ زدم. خودش گوشي را برداشت. و من گفنم که الان ما تنکابن هستيم.او گفت برنامه ها و شيفت بيمارستان را جور مي کنم و فردا ميام. اما وقتي من فهميدم فاصله بهشهر تا تنکابن پنج-شش ساعت راه است با خودم گفتم بعيد است بيايد! آنهم توي عيد با اين شلوغي جاده ها! شماره موبايلم را دادم که اگر آمد بتوانيم همديگر را پيدا کنيم.

فردا شد و من دل توي دلم نبود که اگر بيايد من کجا و چطور دور از چشم پدر و برادرم با او قرار بگذارم...زمان گذشت و حدود ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارم  فروردين  در حاليکه  خانواده در حال استراحت بودند زنگ زد و گفت رسيده و به خاطر شلوغي راه به جاي پنج شش ساعت، نه ساعت توي راه بوده!

من گفتم بگذار ببينم چطور ميتوانم برنامه را جور کنم. جايي که ما اقامت داشتيم خارج از شهر بود و من نمي توانستم اين مسير را تنها بروم. به مادرم گفتم و خلاصه به سختي پدر و برادر را به بهانه اي راضي کرديم. در اين فاصله سيامک چند بار زنگ زد و چون هيچ کدام شهر را خوب بلد نبوديم بالاخره يکجا قرار گداشتيم و من به او گفتم که با مادرم ميايم.

او مشخصات خودش را گفت که فلان لباس تنم است و من هم گفتم که با چه ماشيني مياييم. بالاخره رسيديم، ايستاده بود کنار يک پل، سوار ماشين شد، من  حواسم به رانندگي بود و او با مادرم در مورد شعر حرف مي زد. رفتيم يک  کافي شاپ نشستيم و باز هم در مورد شعر و شاعري صحبت کرديم. تا اينکه  زمان گذشت و پاشديم که او دوباره ماشين بگيرد و تمام اين راه را برگردد بهشهر و من تمام مدت فکر مي کردم چطور ممکن است کسي اين همه راه را بيايد براي ديدار يک ساعته کسي!!

خواستگاري:

بعد از آن ارتباطمان بيشتر اينترنتي و گاهي هم تلفني ادامه پيدا کرد...بعضي وقتها که دلم گرفته بود يکدفعه توي اينترنت پيداش مي شد و چت مي کرديم و دلم کلي باز ميشد...
دفعه دوم که همديگر را ديديم ارديبهشت ماه، براي نمايشگاه کتاب بود که به تهران آمده بود و با دوستان قرارگذاشتيم و همگي به نمايشگاه رفتيم. ديدار کوتاهي بود و حتي فرصت نشد چند کلمه اي با هم حرف بزنيم...

و ديدار سوم در يک قرار دسته جمعي اينترنتي در سفره خانه حاجي بابا بود که آن هم در جمع دوستان گذشت..بنابراين عمده ارتباطمان از طريق اينترنت بود و نه در ديدارهاي حضوري. يک بار ديگر هم در منزل يکي از دوستان مشترک اينترنتي همديگر را ديديم و دفعه بعد در يک شب شعر بود که آنجا بيشتر توانستيم با هم هم صحبت شويم. اين پنج ديدار در طول چهار ماه صورت گرفت... اين مدت براي او کافي بود که مرا بشناسد و تصميم خودش را بگيرد. روز بعد از آخرين ديدارمان در شب شعر، از سر کار برميگشتم و در مترو بودم که زنگ زد...تمام راه خانه را موبايل به دست، توي تاکسي و اتوبوس و خيابان حرف زديم...همان شب دوباره زنگ زد...گفت که الان بايد بروم سر کار و فقط زنگ زدم که چيزي را بهت بگويم که تا حالا به هزار زبان گفته ام........ .و از من خواستگاري کرد.

مدت يک ماه و نيم هر شب دو سه ساعت با هم تلفني حرف مي زديم تا من بتوانم او را بهتر بشناسم و تصميم خودم را بگيرم. در اين مدت چون او شمال بود و من تهران زياد نمي توانستيم همديگر را ببينيم و عمده ارتباطمان از طريق تلفن بود و او  سعي مي کرد در اين صحبت ها خودش را به من بشناساند. دفعه اول تنها به خانه مان آمد و با خانواده ام آشنا شد و موضوع را به مادرم گفت…من خودش را تقريبا شناخته بودم…با توجه به اينکه در مورد ازدواج هرگز نمي شود صد در صد مطمئن بود  و به شناخت رسيد مگر اينکه دل به عشق بسپاريم….عشق، نه احساسي خام و زودگذر که البته تشخيص بين اين دو با تدبير ممکن است. اما مشکل اصلي من اين بود که  بايد شهرم را ترک مي کردم و براي زندگي با او به شمال مي رفتم و اين مساله تصميم گيري را براي من خيلي دشوار مي کرد. من سرکار مي رفتم و از شغلم خيلي راضي بودم…دوستان زيادي داشتم که مدام آنها را مي ديدم و دوري از آنها و به خصوص از خانواده ام برايم بيشتر شبيه يک کابوس بود…اما…او ارزش همه اينها را داشت…شايد از دست دادن اين چيزها تاوان به دست آوردن او بود...او که عشق مبناي اصلي زندگي اش است و بر اين پايه جلو آمده بود و به عشق خود ايمان داشت…

دفعه بعد با خانواده اش آمد. خانواده هامان تفاوت زيادي با هم نداشتند و مادر هردومان فرهنگي اند و خوشبختانه مساله اي براي بروز اختلاف وجود نداشت.

ازدواج:

چند روز بعد از اين خواستگاري رسمي و درست يک ماه و نيم بعد از آن شب که موضوع را به من گفت من تصميم خودم را گرفتم… و به او جواب مثبت دادم. به همان يقيني رسيده بودم که او در خودش ديده بود. شعار عشق و عاشقي خيلي ها سر مي دهند اما بايد سره را از ناسره تشخيص داد. در اين مدت احساس من به او روز به روز بيشتر مي شد و خصلت هاي بهتري در او کشف مي کردم…موضوع بسيار مهم علايق مشترک ما بود به چيزهايي از قبيل شعر و موسيقي که نه به عنوان يک سرگرمي بلکه به عنوان اصول مهم زندگيمان به آنها نگاه مي کنيم که با وجود اختلاف بسيار در رشته هاي تحصيليمان (پزشکي و مهندسي برق)، باعث مي شد حرف همديگر را به خوبي درک کنيم.

به هرحال من بعد از مدتي از کارم استعفا دادم و راهي ديار سبز شمال شدم! و الان يکسال است که در اينجا زندگي مي کنم و او با لطف و مهرباني اش نمي گذارد من هيج احساس غربت و تنهايي کنم. تقريبا ماهي يک بار به تهران مي رويم تا من خانواده و دوستانم را ببينم........

 

با تشکر از گروه hydroforum

 

 

 

 

 

 

 

 

نامه چارلی چاپلین به دخترش :

ژرالدین . دخترم .

این جا شب است .... یک شب نوئل در قلعه کوچک من همه این سپاه بی سلاح خفته اند . نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم . من از تو بسی دورم ، خیلی دور ... اما چشمانم کور اگر یک لحظه ، تصویر تو را از چشم خانه من دور کند . تصویر تو آنجا ، روی میز هم هست ، تصویر تو این جا ، روی قلب من نیز هست . اما تو کجایی  ؟ انجا در پاریس افسونگر ، بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر (( شانره لیزه )) می رقصی ، این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم و در این ظلمات زمستانی ، برق ستارگان چشمانت را می بینم شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه ، نقش آن شاه دخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است . شاهزاده خانم باش و برقص ، ستاره باش و بدرخش اما قهقه تحسین امیز تماشا گران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند ، تو را فرصت هشیاری دهد . در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم ژرالدین ، من چارلی چاپلین هستم !

وقتی بچه بودی ، شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم : قصه زیبای خفته در جنگل ، قصه اژدهای بیدار در صحرا ، خواب که به چشمان پیرم می آمد ، طعنه اش می زدم و می گفتمش (( برو ! من در رویای دخترم خفته ام ! )) رویا می دیدم ، ژرالدین ، رویا .... رویای فردای تو ، رویای امروز تو  ! دختری می دیدم بر روی صحنه فرشته ای می دیدم در آسمان ، که می رقصید و می شنیدم تماشاگران را که می گفتند :(( دختره را می بینی ؟ این همان دختر دلقک پیره  ! اسمش یادته ؟ چارلی  ! )) آره من چارلی هستم . آره من دلقک پیری بیش نیستم . امروز نوبت توست برقص  ! من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها و بیشتر از آن ، صدای کف زدن های تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد ، برو  ! آنجا هم برو  ! اما گاهی روی زمین هم بیا ، و زندگی انسان ها را تماشا کن زندگی آن رقاصگان دورگرد کوچه های تاریک را ، که با شکم گرسنه میر قصند و با پاهایی که از بی نوایی می لرزند . من یکی از اینان بودم ژرالدین ، در آن شب ها ، در آن شب های افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رفتی ، من باز بیدار میماندم . درچهره تومی نگریستم ضربان قلبت رامی شمردم وازخودم می پرسیدم : چارلی آیا این بچه گربه هرگز تو را خواهد شناخت؟

تو مرا نمی شناسی ژرالدین ، در آن شب های دور بس قصه ها با تو گفتم اما قصه ی درد را هرگز نگفتم. این داستان هم شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه ای که در        پست ترین محلات لندن آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است.من طعم گرسنگی را چشیده ام ؛ من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر ، من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه ی صدقه ی رهگذران خودخواهی، آن را می خشکاند ؛ احساس کرده ام.با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند؛ نباید حرف زد. داستان من به کار تو نمی آید. از تو حرف بزنیم! به دنبال نام تو نام من است: چاپلین. با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند، خود گریستم. ژرالدین در دنیایی که تو زندگی می کنی تنها رقص و موسیقی نیست.

نیمه شب هنگانی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی ، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن اما حال آن راننده ی تاکسی را که تو را به منزل میرساند، بپرس، حال زنش را هم بپرس..... و گر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهانی در جیب شوهرش بگذار . به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حساب بفرستی . گاه به گاه با اتوبوس ، مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن ، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن ، دست کم روزی یک بار با خود بگو من هم یکی از آنان هستم ! تو یکی از آنها هستی دخترم ! نه بیشتر ! هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به انسان بدهد اغلب دو پای او را نیز می شکند، وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را برتر ازتماشاگران رقص خویش بدانی ، همان لحظه ، صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خودت را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوب می شناسم از قرن ها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کورکننده نورافکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست . نورافکن رقاصگان کولی تنها نور ماه است . نگاه کن ! خوب نگاه کن ! آیا بهتر از تو نمی رقصند ؟

اعتراف کن دخترم ؟ همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد ! همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند و ای را بدان که در خانواده چارلی هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه را یا یک گدای رود سن ناسزایی بگوید . من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی . همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم . هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی با خودت بگو : (( سومین سکه مال من نیست . این باید مال یک مرد گم نام باشد که امشب به یک فرانک نیاز دارد . ))

جستجویی لازم نیست . این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت . اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم ، برای این است که از نیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم . من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه ، برای بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند ، نگران بوده ام اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم ، مردمان ، بر روی زمین استوار ، بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ، سقوط می کنند .

شاید که شبی ، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ، تو را فریب دهد . آن شب ، این الماس ریسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است . شاید روزی ، چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند ، آن روز ، تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند. دل به زر و زیور مبند ، زیرا بزرگ ترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه این الماس ، برگردن همه می درخشد . اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی با او یک دل باش. به مادرت گفته ام که در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد . و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ؛ این را می دانم . بر روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن تو را نمی پوشاند ؛ به خاطر هنر ، می توان لخت و عریان روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر آن عریان کند .

برهنگی ، بیماری عصر ماست و من پیر مردم و شاید حرف های خنده آور می زنم. اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .

بد نیست اگر اندیشه ی تو در این باره مال ده سال پیش باشد؛ مال دوران پوشیدگی! نترس ! این ده سال تو را پیر نخواهد کرد. به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه  جزیره لختی ها می شود! می دانم که پدران و فرزندان ، همیشه جنگی جاودانه با یکذیگر دارند. با من ، با اندیشه های من ، جنگ کن.

دخترم من از کودکان مطیع خوشم نمی آید . با این همه ، پیش از آن که ، اشک های من ، ایمن نامه را ترک کنند ، می خواهم یک امید به خود بدهم : امشب ، شب نوئل است شب معجزه است ! و امید وارم معجزه ای رخ دهد ، تا تو آنچه را من به راستی می خواستم بگویم دریافته باشی . چارلی دیگر پیر شده است ژرالدین . دیر یا زود ، باید به جای آن جامه های رقص، لباس  عزا بر تن کنی و بر سر مزار من بیایی . حاضر به زحمت دادن به تو نیستم .

تنها گاه گاهی ، چهره خود را در آینه نگاه کن . آنجا مرا نیز خواهی دید . خون من در رگ های توست . امید وارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد ، چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی . من فرشته نبودم اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدم باشم . تو نیز تلاشی بکن . رویت را می بوسم .

                                                                     سویس – سال 1964

 

 

دو تا مطلب توی دوتا وبلاگ خوندم که حسابی ناراحتم کرد(البته قبلش هم حال چندان مساعدی نداشتم ).هر دوتاش رو saveکردم.و چند بار خوندمشون.

از شما چه پنهون با یکیش حسابی حالم گرفته شد و شاید 10 بار خوندمش .هر بار بیشتر  ناراحت میشدم.

نمی دونم چرا همیشه ما باید حسرت وقتای از دست رفتمون رو بخوریم.کارایی که می تونستیم انجام بدیم ولی نکردیم...نخواستیم...نشد.

 

یکیش مال وبلاگ عاشقانه های غمگین فرانک بود ( همون که خیلی ناراحتم کرد )

 هر چهار قسمت داستان<< غم آمده... غم آمده...>>

یکیش هم مال وبلاگ عشق جایش تنگ است بود.

اون که مربوط به فرانک خانم بود رو لطفا خودتون برین ببینین ولی دومی رو میزارم همین جا:

فقط کاش قبل از اینکه کاری از دستمون بر نیاد زمان رو غافلگیر میکردیم.

 

شما چی؟ تا حالا شده خیلی زود واستون دیر شه؟ خیلی دلم می خواد بدونم.

یه کم بیشتر فکر کنین:

 

ساعت از نيمه شب گذشته بود. صدای تيز جير جيرکها تنها صدايی بود که می اومد. گاهگاهی در گوشه ای فانوسی روشن، تنها نور بود. برخلاف هميشه، اين بار ديگه ترسی نداشت. آروم گام بر ميداشت. چشمای قرمز و پف کرده ش خبر از گريه سختی ميداد. ۴ روز گذشته بود و اون نتونسته بود بياد، از ترس...ترس! ترسی که هميشه اونو عقب ميروند. روی قبرها رو يکی يکی ميخوند؛‌ در جستجوی او... او... کسی که تمام لحظه هاش رو فرا گرفته بود و چه زود و بی خبر تنهاش گذاشته بود.

چشمش روی قبر بدون سنگی ثابت موند «سحر ...» اشک دوباره به چشمش هجوم آورد «الهی من قربون اسمت برم» نفسش رو توی سينه حبس کرد. در مقابلش زانو زد. دسته رزهای سرخش رو روی مزار عزيزش گذاشت. نفس نفس ميزد. اشکاش دوباره داشتن آروم آروم ميريختن «صدامو ميشنوی؟» با پشت دستش اشکاشو پاک کرد.

سوز سردی مي‌اومد. سرما تا مغز استخونش نفوذ ميکرد. صدای جيرجيرکها قطع نميشد.

- چه زود رفتی سحر

به هق هق افتاده بود. رزها رو يکی يکی روی قبرش چيد «سالها انتظار روزی رو کشيدم که يه همچين دسته گلی رو تقديمت کنم... آه... چه زود رفتی عشق من ...»

به دو عددی که روی تابلوی کوچک بالای قبرش بود نگاه کرد.... جواب اين تفريق سوزناک ترين عددی بود که به عمرش ميشنيد «چه زود رفتی سحر... چقدر حرف واست داشتم...»

بغضش ترکيد :«آخه من چی کار ميکردم؟ من کنار کشيده بودم تا تو به ثمر برسی. چه ميدونستم انقد زود ميخوای بری... چه ميدونستم قبل از اينکه با تو بودنو حس کنم...» صورت خيس از اشکشو ميون دستاش پنهان کرد:«کاش نميترسيدم، کاش از آدما نميترسيدم... کاش وقتی بودی... آخ که چه لحظه هايی رو از دست دادم... آخ سحر... چه زود شبت رسيد»

- صدامو ... ميشنوی عزيز دلم؟ ... توی همه اون لحظه هايی که نزديک هم ولی از هم دور بوديم، دلم واست پر ميکشيد...

صداش به هوا خاست:«ای خداااااااااااا.... کاش قدر اون لحظه ها رو دونسته بودم، کاش بهش گفته بودم که چقدر دوسش دارم» دوباره اشکاش سرازير شد. زمزمه کرد

- سحر صدامو ميشنوی؟... کاش بهت ميگفتم که چقدر دوست دارم عزيز دلم... ميدونستم نسبت به من چه حسی داری...

دستاش ميلرزيد. روی خاکای مرطوب سحر دست کشيد :«سحرم... عشق من... چرا انقد زود رفتی؟»

سرش روی قبر بود و دستاش به خاکا چنگ زده بودن و شونه های مردونش با شدت ميلرزيدن.

- گريه نکنيد... ديگه فايده ای نداره

سرشو با ترس بالا آورد. چشماش کاسه خون شده بود. از ديدن نزديک ترين دوست سحر وحشت کرد... ديگه غروری واسه خرد شدن نمونده بود.

- خيلی دير به فکر افتادين... بس کنيد! بيشتر از اين روحشو عذاب ندين

- من ... هميشه...

- کاش اون موقع که بود به فکر می افتادين، حالا ديگه اين کارا چه فايده ای داره؟

- من نمی تونستم! باور کنيد

زهر خندی زد و گفت:«شما ميدونستيد که اون چقدر دوستون داره... ولی حتی يک بار، حتی يک بار...» دختر نوجوون بغض کرد.

- نميخواستم به درسش لطمه بخوره... نميخواستم فکرشو مشغول کنم

- اون فکرش مشغول بود؛ چرا آرومش نکرديد؟

دوباره به گريه افتاد:«نتونستم... خواستم، هر لحظه خواستم... فکر ميکنيد واسه من آسون بود؟... فکر ميکنی الان آسونه که ميبينم عشقم، زندگيم... رفته... ميبينم....» های های گريه ش بلند شد:«من عاشقش بودم... من...»

دختر نوجوون هم به گريه افتاد. صدای گريه ی پسر هر لحظه بلند و بلند تر ميشد :«من ميخواستم زودتر اين سالهای بگذره... ميخواستم بهش بگم... بهش بگم... اگه من محلش نذاشتم،‌اگه هيچی بهش نگفتم برای اين بود که ....»

دختر همونطور که گريه ميکرد فرياد زد:«بس کن... ديگه بس کن، اينجوری گريه نکن... چرا ميخوای عذابش بدی... گريه نکن... اون طاقت گريه تو رو نداره...» گريه ش شدت گرفت...

چند لحظه ای گذشت. دختر گويی چيزی به خاطرش رسيده، برگه ای از جيبش در اورد و با صدايی که از خشم و گريه دورگه شده بود فرياد زد:«نگاه کن! اينو نگاه کن، واسه تو نوشته... ميدونی کی نوشت؟ تو اوج لحظه های نيازش به تو... اون لحظه هايی که تو نبودی، که نخواستی باشی و اون ذره ذره وجودش تو رو فرياد ميزد... نگاه کن اين برگه رو... انقد خوندمش که از حفظ شدم...» دوباره زير گريه زد.

پسر همونطور که هق هق ميکرد برگه رو از دستش گرفت. چشمش روی نوشته درشت سر خورد:

«تو نيامدی... و هيچ نگفتی... هيچ گاه... هيچ کدام از لحظه های تلخ بی تو بودنم را نديدی، لحظه نيازم را درک نکردی...نگفتی... هيچ نگفتی، هميشه سکوت بودی و سکوت... و اين تن خاکی هيچ گاه نشنيد تا به اوج برسد، هيچ گاه نشنيد تا بال بگيرد و به اوج پرواز کند...»

دوباره گريه پسر اوج گرفت. چقدر خودش رو سرزنش ميکرد... ولی حالا ديگه چه کار ميتونست بکنه؟!

__________________________________________

 

دیگه هیچ حرفی ندارم.

 

همتون رو به خدا می سپارم....

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

به زودی آخرین post

 

سلام به همه ی دوستای عزیزی که منو هیچ وقت تنها نذاشتن اونایی که با گذاشتن comment  یا e-mail یا offline یا هر طریق دیگه منو برای نوشتن تشویق می کردن و بهم امید می دادن.

میخوام از همه خداحافظی کنم.

مخصوصا دوستای گلم :

 

آقا میلاد عزیز که همیشه بهم سر میزدن و هیچ وقت تنهام نمیذاشتن. خیلی بهم کمک کردن و امیدوارم بتونم یه روز همه ی زحمتاشونو جبران کنم.

 

خاله سارا ی خوبم که نظراشون منو همیشه به وجد می آورد و هر وقت به وبشون میرفتم نمیتونستم از اعتراف به توانایی قلمشون سر باز بزنم.

 

خانوم گمنام ( اسمشون رو میدونم ولی شاید خودشون نخوان کسی بدونه ) که تازگیا سایشون سنگین شده ولی یادم نمیاد من تا حالا on  شده باشم و به وبشون سر نزده باشم. آخه یه غمی توی کلامشون هست که هیچ جا ندیدمش . درسته ایران نیستن ولی هنوز ایرانی بودن خودشون رو فراموش نکردن. آرزو میکنم دیگه هیچ وقت دلشون نشکنه. و بتونن وضعیت پیش اومده رو تحمل کنن.

 

ابرسا ی عزیز که زیاد نتونستم بهشون سر بزنم و همینجا ازشون عذر خواهی میکنم. امیدوارم منو ببخشن. ولی ایشونم قلم توانایی دارن.

 

آقا محسن که هر دفعه که به وبشون میرفتم نسبت به ایشون ارادت و علاقه ی بیشتری پیدا می کردم. هنوزم مثل داداشم دوستشون دارم.( آقا محسن رو جدا هیچ وقت نمی تونم فراموش کنم. آخه خیلی بیشتر از حد بهم لطف داشتن.) ممکن بود من نا خواسته به وبشون نرم ولی ایشون همیشه منو خجالت زده می کردن.

 

مینا خانوم که حسابی با ما قهر کردن و حتی به وبمون نمیان. ولی من واسه ایشون و عشقشون محمد خان آرزوی سربلندی و موفقیت می کنم.

 

مهران جان دوست داشتنی و گل که ایشونو هم مثل داداشم دوست دارم و جدا آشنایی با ایشون و وبلاگشون منو متحول کرد.

 

آقا اشکان که ایشونم انگار با ما قهرن. تازه آخر ،داستان زیبا و جذابشون نفهمیدیم چی شد. خودشونم یه کم دیر آپ می کنن و ما رو از انتظار کشتن.

 

آقا سعید که بازم نتونستم زیاد به وبشون برم ولی هر وقتم که می رفتم از خوندن مطالب زیباشون خسته نمی شدم.

 

فرانک خانوم که ما رو قابل ندونستن پیشمون بیان ولی من که همیشه بهشون سر میزدم. بالاخره هم بعد از مدت ها آپ کردن .

 

و در آخر خانوم ماری که فقط خودشون میدونن چقدر واسم عزیزن. معلمی که یه چیز ناشناخته به نام عشق رو به من تعلیم داد ولی حیف نتونستم شاگرد خوبی واسشون باشم و مردود شدم.

 

 

و همه ی دوستانی که بهم لطف داشتن و من همین جا از اونایی که سهواً اسمشونو نبردم معذرت می خوام.

از همشون ممنونم و همشون رو از صمیم قلبم دوست دارم.

مطلب واسه گذاشتن توی وبلاگ خیلی زیاد داشتم. اونقدر که می تونستم یه سال کامل و پشت سر هم آپ کنم ولی دارم یواش یواش از خودم دور میشم. به خاطر به وجود اومدن یه سری مشکلات میخوام برم.

وقتی اینجا رو درست کردم حیلی شوق و اشتیاق داشتم. هنوزم اینجا رو خیلی دوست دارم اما دیگه دل و دماغی واسم نمونده. می خوام برم و خودمو پیدا کنم.

اگه پیدا کردم حتما بر میگردم.

اگه 30/9/1384 یعنی شب یلدا ( شب تولدم !!! ) اومدین اینجا و دیدین یه پست جدید گذاشتم معنیش اینه که دیگه با خودم کنار اومدم و بازم ادامه می دم ولی اگه چیزی نبود دیگه منم نمیام.

 

Post بعدی که آخرین post هست ، رو سه شنبه میذارم. آخرین نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین و یه داستان واقعی از یه ازدواج اینترنتی( که بر خلاف داستان زیبای وبلاگ ازدواج اینترنتی پایانش خوبه.) و یه داستان دیگه از وبلاگ عشق جایش تنگ است و یه متن جالب دیگه.

 همتونو دوست دارم.

موفق باشین

 

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

يه شعر واستون میذارم اینجا مال جديد ترين آلبوم عشقم ، سياوش قميشی هست !!! شعری که هر وقت بهش گوش میکنم تحت تاثیر قرار می گیرم

 

                                            ******************

 

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی را که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته.

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست

 جوابه هم صدايي ها پليس ضد شورش نيست

نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره

ديگه هيچ بچه ای پاشو روي مین جا نمی ذاره

همه آزاده آزادن

 همه بی درد بي دردن

تو روزنامه نمی خونی : نهنگا خود کشی کردن

جهانی را تصور کن

 بدون نفرت و باروت

بدون ظلم خودکامه

بدون وحشت و تاغوت

جهانی رو تصور کن

 پر از لبخند و آزادی لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه

 اگه با آوردن اسمش گلوت پر میشه از سرمه

تصور کن جهانی رو که توش زندان يه افسانست

تمام جنگاي دنيا شدن مشمول آتش بست

کسی آقاي عالم نيست

برابر با همند مردم

ديگه سهم هر انسانه تن هر دونه ي گندم

بدونه مرزو محدوده

وطن يعنی همه دنيا

تصور کن تو مي تونی بشی تعبير این رويا.................

 

                                          ********************

 

خدا یا پس امام زمان رو واسه کی نگهش داشتی؟ دیگه قراره چه اتفقی بیفته که هنوز نیفتاده؟ از یه طرف به قرآنت توهین می کنن. از یه طرف مردم رو زنا رو بچه ها رو دسته دسته قتل عام میکنن. به زنا و دخترای پاک تجاوز می کنن. یه جا بمب میذارن و از منفجر شدن و کشته شدن بنده هات فیلم میگیرن تا کلکسیون کثافت کاریاشون تکمیل شه و به افتحاراتشون اضافه شه

تا بزارنش توی یه خراب شده ای به نام اینترنت و واسه مردم به نمایش بذارنش . هر کس منتظر اینه که چطور بتونه قلب یکی دیگه رو بشکنه تا زخمای خودش التیام پیدا کنه. خودت هم یه جا طوفان می فرستی 10-20 هزار تا رو با هم از بین می بری. یه جا سیل می فرستی و یه شبه خونه ی میلیون ها نفر رو خراب می کنی و 800 تا رو می بری پیش خودت.

یه جای دیگه توی یه سیل دیگه جون چندین نفر دیگه رو می گیری.

می خوای باهامون چه کار کنی؟

قراره وضع از این بد تر بشه؟

پس راحت بگو امام زمانی وجود نداره و قراره قیامت شه.

چرا تو این همه صبر داری؟

فدای کرم و بزرگیت.من که شعورم نمی رسه بفهمم چه کار می کنی. ولی خدا جون بسه دیگه. تموووووووووووووووووووومش کن.

ببخش که اینا رو گفتم آخه فکر کردم یادت رفته.

 

راستی چیزی هم هست که خدا فراموشش کنه؟

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٤

 

سلام به همه ی دوستان عزیزم

چه اونایی که نظر میدن چه اونایی که نمیدن.چه اونایی که e-mail میزنن چه اونایی که نمی زنن. اول اومدم ادامه ی اون نوشته رو بذارم( به علاوه ی یک تست محبوبیت ) . بعد هم بگم حس می کنم font  نوشته هام خیلی بزرگه؛از این به بعد یه مقدار کوچکترشون می کنم.

 

سومينهدف گيري

   بازنده شكستهاي خود را ناشي از، تبعيض يا سياست مي داند

برنده ترجيح مي دهد كه، خود را مسئول شكست هايش بداند، و نه ديگران را ولي وقت زيادي را صرف عيب جويي نميكند.

بازنده به قضا و قدر اعتقاد دارد

برنده معتقد است، ما با كارهاي درست و اشتباه خود، سرنوشت خويش را تعيين ميكنيم

بازنده از اين كه بيش از آنچه مي گيرد، بدهد، احساس ميكند بازنده است

برنده در چنين موقعيتي احساس ميكند كه اعتبار خود را براي آينده تقويت مي نمايد

بازنده اگر از ديگران عقب به ماند، تندخو و خشن ميشود، و اگر جلوتر از ديگران باشد، بي احتياطي ميكند

برنده در هر شرايطي كه قرار بگيرد، آرامش و تعادل خود را حفظ ميكند

بازنده از اين كه خود و يا ديگران به نقايص وي آگاهي يابند، هراسان است.

برنده ميداند كه نارسايي هاي او جزيي از شخصيت وجودي اوست، در حالي كه مي كوشد تا آثار ناگوار اين نقايص را به زدايد، هرگز تاثير آنها را انكار نميكند.

بازنده هنگامي كه از ديگران بدرفتاري ميبيند، خشم و ناخشنودي خويش را به زبان نمي آورد و زجر مي كشد، و با انتقام گرفتن از خود، شرايط بدتري را پديد مي آورد.

برنده در چنين شرايطي آزادانه، رنجش و آزردگي خود را بيان نموده، تخليه ي احساسي ميكند، سپس مساله را به فراموشي مي سپارد.

بازنده به «استقلال» خود مي بالد، در حاليكه به واقع در حال خونسردي است. و به كار گروهي»خود مي بالد، در صورتي كه در حال دنباله روي است، و اراده اي از خود ندارد .

برنده ميداند كه كدام تصميم ها را به طور مستقل بگيرد، و كدام يك را پس از مشورت با ديگران بازنده نسبت به برندگان حسادت كرده، و ديگر بازندگان را حقير ميشمارد.

برنده داوري او درباره ديگران با توجه به چگونگي استفاده آنان از توانايي ها و استعدادهاي  خودشان است، نه بر مبناي معيارهاي موفقيت مادي و دنيوي. و براي يك «پسربچه واكسي» كه  كارش را استادانه انجام ميدهد، در مقايسه با يك فرصت طلب تمام عيار احترام بيشتري قايل است.

بازنده فكر ميكند كه براي بازنده شدن و برنده شدن قوانيني وجود دارد .

برنده مي داند كه هر قاعده اي در هر كتابي را، مي توان ناديده انگاشت ، جز يكي، «هماني كه  هستي و ميخواستي ، باش» ، تنها برگ برنده ، در دنيا همين است بازنده به كساني كه از خودش قوي ترند، تكيه ميكند، و عقده هاي خود را بر سر افراد ضعيفتر از خويش خالي ميكند.

برنده روي پاي خود مي ايستد و از اينكه ديگران، به وي تكيه كنند، احساس تحميل شدن نمي كند.


 

چهارمين هدف گيري

برنده در وجود يك آدم بد، خوبي ها را مي جويد و روي همين قسمت كار ميكند .

بازنده در وجود يك انسان خوب، بدي ها را مي جويد. از اين رو ، به سختي ميتواند با ديگران همكاري كند.

برنده در عين حال كه تعصبات خود را ميپذيرد، تلاش ميكند كه در هنگام قضاوت كردن بر اين  تعصبات غلبه كند.

بازنده منكر وجود هرگونه تعصب در خود است، و بنابراين در سراسر عمر، اسير تعصبات خويش خواهد بود.

برنده هراسي ندارد از اينكه دريك موقعيت ضد و نقيض قرار گيرد، زيرا در افكارش خللي وارد نمي شود.

بازنده سازگار شدن با موقعيتهاي ضد و نقيض را به كار شايسته ترجيح ميدهد.

برنده بازي سرنوشت، و اين حقيقت كه شايستگي ها را همواره پاداشي نيست، بي آنكه ديدگاهي بدبينانه داشته باشد، درك ميكند.

بازنده بي آنكه بازي هاي سرنوشت را درك نمايد، بدگمان است

برنده ميداند كه چگونه ميتوان جدي بود، بي آن كه خشك و رسمي باشد

بازنده غالبا خشك و رسمي است زيرا، فاقد توانايي جدي بودن است                                                                          .          

برنده آنچه را كه ضرورت دارد، با متانت لازم انجام مي دهد، و توان خود را براي راه حل هايي ذخيره مي كند كه، در آنها از حق انتخاب برخوردار است.

بازنده آنچه را كه ضرورت دارد، با حالتي اعتراض آميز انجام مي دهد، و هيچ توان و نيرويي را براي گرفتن تصميمات اخلاقي مهم باقي نمي گذارد.

برنده ارزش هاي اخلاقي را، به عنوان تنها منبع قدرت حقيقي مي شناسد

بازنده چون در باطن ، براي ارزشهاي اخلاقي احترام اندكي قايل است، بيش از ظرفيت خويش در جهت كسب منابع قدرت بيروني تلاش ميكند.

برنده سعي ميكند كه رفتارهاي خود را براساس نتايج منطقي آنها قضاوت كند، و رفتارهاي ديگران را، براساس قصد و نيت آنها ارزيابي كند.

بازنده رفتارهاي خود را براساس قصد و نيت خويش و رفتارهاي ديگران را براساس نتايج آنها ارزيابي ميكند

برنده ديگران را نكوهش مي كند ولي آنها را مي بخشد.

بازنده چنان بزدل است كه قادر به نكوهش ديگران نيست، و چنان حقير است كه قادر به بخشيدن ديگران هم ، نيست.


پنجمين هدف گيري

برنده پس از بيان نكته ي اصلي مورد نظرش، لب از سخن فرو مي بندد.

بازنده آنقدر به صحبت ادامه مي دهد، كه نكته ي اصلي را فراموش ميكند.

برنده هر امتيازي را كه بتواند بدهد، مي دهد، جز اين كه اصول بنيادي خود را فدا كند.

بازنده به خاطر هراس از دادن امتياز به لجاجت خود ادامه مي دهد، و اين ، در حالي است كه اصول بنيادي اش رفته رفته از بين مي رود.

برنده ضعفهاي خود را به خدمت توانايي هايش مي گيرد.

بازنده توانايي هاي خود را هدر ميدهد، زيرا كه آنها را در خدمت ضعفهاي خود به كار مي گيرد.

برنده در برابر افراد سودمند و ناتوان، يكسان عمل ميكند

بازنده به تملق قدرتمندان پرداخته و ضعفا را تحقير ميكند

برنده ميخواهد مورد احترام ديگران باشد، اما ذهنش را درگير آن نميكند.

بازنده براي رسيدن به اين هدف، دست به هر كاري ميزند، اما سرانجام، با شكست روبه رو ميشود و به هدف اش نمي رسد

برنده حتي زماني كه ديگران وي را به عنوان يك خبره مي شناسند، مي داند كه، هنوز خيلي چيزها را نميداند.

بازنده ميخواهد كه ديگران او را يك خبره بدانند، و اين نكته كه : «بسيار كم مي داند» را، هنوز نياموخته است.

برنده گشاده روست ، زيرا كه ميتواند بي آنكه خود را تحقير كند، بر خطاهاي خويش بخندد بازنده چون حتي در خلوت خويش ، خود را پست و حقير مي شمارد، در حضور ديگران نيز قادر به خنديدن بر خطاهاي خود نيست برنده نسبت به ضعفهاي ديگران، غمخواري ميكند، زيرا ضعفهاي خود را درك نموده و آنها را  پذيرفته است.

بازنده ديگران را به دليل ضعفهايشان خوار و خفيف مي شمارد، زيرا وجود ضعف در درون خود را، انكار نموده و پنهان ميكند.

برنده هر كاري كه از دست اش بر آيد انجام ميدهد، و اگر رانجام شكست خورد، به معجزه اميد مي بندد.

بازنده بدون آنكه كوچكترين تلاشي كند، به انتظار معجزه مي نشيند.

برنده تا دم مرگ بيشتر از آنچه كه از ديگران ميگيرد، مي دهد

بازنده تا پاي جان از اين توهم دست بر نميدارد كه، «پيروزي » يعني بيش از آنچه كه مي دهي، بستاني برنده هنگامي كه مي بيند راهي را كه در پيش گرفته است، با مسير زندگاني او سازگار نيست، هراس از ترك كردن آن ، ندارد.

بازنده «نيمه ي راهي » را در پيش گرفته و به آن ، ادامه مي دهد، و اهميتي نميدهد كه به كجا منتهي مي شود.

 

 

 

خودتان را بهتر بشناسيد
 

تست محبوبيت


بـراى آن كـه بـدانـيـد مـيـزان مـحـبـوبيت شما بين دوستان و خانواده چقدر است به سئوالات زير پـاسـخ دهـيـد. سپس جواب خود را (بله ـ خير) با پاسخ ‌هاى صحيح تست كه به توسط يكى از اساتيد روانشناس دانشگاه ارائه شده تطبيق نماييد.
بـراى هـر پـاسـخ صحيح يك امتياز منظور كنيد، هر قدر پاسخ ‌هاى شما بيشتر منطبق با پاسخ ‌هاى صحيح ذيل باشد، بيشتر مورد قبول ديگران هستند. از امتياز 17 به بالا خوب و كمتر از آن نامطلوب است؛ كه بايد در اين صورت در رفتار خود با ديگران تجديد نظر نماييد.

آيا ايده و يا عقيده خود را در هر مورد آزادانه و بدون انديشه، بيان مى كنيد؟
آيا نسبت به سه دوست بسيار نزديك خود، احساس برترى نمى كنيد؟
آيا دوست داريد به تنهايى غذا بخوريد؟
آيا به اين قبيل تست علاقه مند هستيد؟
آيا مايليد هميشه درباره آرزوها ـ ناكام ها و گرفتاريهاى خود صحبت كنيد؟
6ـ آيا داستان ها و وقايع مربوط به قتل و جنايت روزنامه ها را پيش از بقيه مطالعه مى كنيد؟
آيا اغلب وام (قرض ) مى گيريد؟
آيا از جمله افرادى هستيد كه دوست دارند در هر معامله اى دانگ (سهم ) خود رابپردازند؟
آيا وقتى از اتفاق و پيشامدى صحبت مى كنيد جزئيات واقعه را شرح مى دهيد؟
10ـ آيـا از سـر گـرمـى و يـا بـرنـامـه هـاى شـادى كـه در آن هـا مـجـبـور هـسـتـيـد پول بپردازيد خوشتان مى آيد؟
11ـ آيا به رُك گويى و يا روراستى خود مى باليد؟
12ـ آيا وقتى با كسى وعده ملاقات داريد، او را منتظر مى گذاريد؟
13ـ آيا واقعا به غير از كودكان خود، بچه هاى ديگران را نيز دوست داريد؟
14ـ آيا از تمسخر ديگران خوشتان مى آيد؟
15ـ آيا عشق آدم هاى ميان سال، را مسخره مى دانيد؟
16ـ آيا تعداد كسانى كه از آن ها متنفريد، بيش از هفت نفر هستند؟
17ـ آيا كينه ديگران را به دل مى گيريد؟
18ـ آيا در گفت و گوهايتان از كلماتى نظير ((بى اندازه )) ((بسيار بد)) و ((به طور وحشتناك )) استفاده مى كنيد؟
19ـ آيـا كـسـانـى را كـه در امـر كـتـاب خـوانـى ورزش يـا بـعـضـى مسائل دينى با شما هم عقيده نيستند احمق و نادان مى پنداريد؟
20ـ آيا به همان اندازه كه قولتان را ناديده مى گيريد به قولتان پاى بنديد؟(در اين مورد خاص دو بار فكر كنيد.)
21ـ آيا از افراد خانواده دوستان و همكاران، رو در رو انتقاد مى كنيد؟
22ـ آيا موقعى كه كارها بر وفق مراد نيست، افسرده شده و روحيه خود را از دست مى دهيد؟
23ـ آيـا بـه طور كلى از موفقيت دوستان خود البته موقعى كه شما در آن موفقيت سهمى نداريد خوشحال مى شويد؟
24ـ آيا شما نيز به شايعات جالب ، دامن مى زنيد؟

 

 

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

پاسخ ‌ها:

خیر

بلی

 

 

1, 2, 3, 5, 6, 7, 9, 11, 12, 14

4, 8, 10, 13, 18, 23, 24

 15, 16, 17, 19, 20, 21, 22

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٤

 

دوستای عزیزم سلام.

از امروز تصمیم گرفتم یه کم توی طرز نوشته هام تغییر ایجاد کنم. یعنی دیگه فقط نوشته های عاشقانه نمی نویسم چیزای دیگه ای هم به متن هام اضافه می کنم.

خوب از حالا تغییرات شروع می شه.

 

 

از حالا تا چند تاpost  دیگه سه تا مطلب میذارم اینجا که از یکی از  groupهای yahoo گرفتم.امیدوارم خوشتون بیاد.

                http://groups.yahoo.com/group/hydroforum/

 

              تفاوت برنده و بازنده بودن

راهنمایی برای موفقیت شما

 5 تا هدفگیری هست که الان دوتاش رو میذارم بعداً 3 تای دیگشو آخه اگه بخوام همشو بذارم خیلی طولانی می شه. 

همه ي ما دوست داريم كه برنده باشيم و نه بازنده . ولي آيا ميل به برنده بودن به تنهايي كافي است؟ با اين كه زندگي همواره توام با پيكار نيست، اما شايد بتوان آن را به صحنه ي بازي پيچيده اي تشبيه نمود، كه پيروزي در آن، رمز و رازي دارد.

سيدني جي هريس نويسنده اي سرشناس و واقع گراست كه رموز برنده شدن را در ميدان زندگي مي شناسد و براي مودفقيت در آن، راه هايي ساده پيشنهاد ميكند. اگر برنده بودن را به عنوان هدف زندگي خود انتخاب كردهايد، اين مطلب راهنماي خوبي براي شما خواهد بود.


اولين هدف گيري                                                                 
 

برنده متعهد ميشود، بازنده وعده ميدهد


- وقتي برنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: اشتباه كردم.

- وقتي بازنده اي مرتكب اشتباه ميشود، ميگويد: تقصير من نبود.

- برنده بيش از بازنده كار انجام ميدهد، و در انتها باز هم وقت دارد

- بازنده هميشه آنقدر گرفتار است كه نميتواند به كارهاي ضروري به پردازد.

- هراس برنده از باختن به آن اندازه نيست كه بازنده باطنا" از برنده شدن دارد.

- برنده به بررسي دقيق يك مشكل مي پردازد

-  بازنده از كنار مشكل گذشته ، و آن را حل نشده رها ميكند.

- برنده ميگويد: بيا براي مشكل راه حلي پيدا كنيم.

- بازنده ميگويد: هيچ كس راه حلي را نميداند.

- برنده مي داند به خاطر چه چيزي پيكار ميكند و بر سر چه چيزي توافق و سازش نمايد.

- بازنده آن جا كه نبايد، سازش ميكند، و به خاطر چيزي كه ارزش ندارد، مبارزه ميكند

- برنده با جبران اشتباهش، تاسف و پشيماني خود را نشان ميدهد.

- بازنده مي گويد: «متاسفم» ، اما در آينده اشتباه خود را تكرارمیکند.                    

- برنده مورد تحسين واقع شدن را به دوست داشته شدن ترجيح ميدهد، هر چند كه هر دو حالت رامد نظر داردبازنده دوست داشتني بودن را، به مورد تحسين واقع شدن ترجيح ميدهد، حتي اگر بهاي آن خفت و خواري باشد .


-
برنده گوش مي دهد

- بازنده فقط منتظر رسيدن نوبت خود، براي حرف زدن است.

-
برنده از ميانه روي و نرمش خود احساس قدرت ميكند.

بازنده هرگز ميانه رو و معتدل نيست گاهي از موضع ضعف، و گاهي همچون ستمگران فرودست رفتار ميكند.

-
برنده ميگويد، بايد راه بهتري هم وجود داشته باشد.

- بازنده ميگويد، تا بوده همين بوده و تا هست همين است.

-
برنده به افراد برتر از خود، احترام ميگذارد، و سعي ميكند تا از آنان چيزي بياموزد.

 -بازنده از افراد برتر از خود، خشم و نفرت داشته؟ و در پي يافتن نقاط ضعف آنان است.

-
برنده گامهاي متعادلي بر ميدارد.

- بازنده دو نوع سرعت دارد، يا خيلي تند و يا خيلي كند.

 


دومين هدف گيري
 

برنده ميداند كه گاهي اوقات ، پيروزي به بهاي بسيار گراني بدست مي آيد.

بازنده بسيار مشتاق برنده شدن است، در جايي كه نه قادر به برنده شدن و نه حفظ آن است.

برنده ارزيابي درستي از تواناييهاي خود داشته، و هوشمندانه از ناتواني هاي خود، آگاه است.

بازنده از توانايي ها و ناتواني هاي واقعي خود بي خبر است

برنده مشكلي بزرگ را انتخاب مي كند، و آن را به اجزاي كوچكتر تفكيك ميكند، تا حل آن آسانگردد

بازنده مشكلات كوچك را آنچنان به هم مي آميزد، كه ديگر قابل حل شدن نيستند.

برنده مي داند كه اگر به مردم فرصت داده شود، مهربان خواهند بود.

بازنده احساس ميكند كه اگر به مردم فرصت داده شود، نامهربان خواهند شد.

برنده تمركز حواس دارد

بازنده پريشان حواس است

برنده از اشتباهات خود درس ميگيرد

بازنده از ترس مرتكب شدن اشتباه، يادگرفته كه اقدام به هيچ كاري نكند                                              .

برنده ميكوشد تا مردم را هرگز نيازارد، مگر در مواقع نادري كه اين دل آزاري در راستاي يك هدف بزرگ باشد

بازنده نميخواهد به عمد ديگران را آزار دهد، اما ناخودآگاه هميشه اين كار را ميكند                             

برنده ثروت اندوزي را وسيله اي براي لذت بردن از زندگي مي داند

بازنده مال اندوزي را هدف خود قرار ميدهد،‌ بنابراين گذشته از ميزان انباشت ثروت، هيچگاه نميتواند خود را برنده محسوب كند، و هرگز برنده نميشود.

برنده نسبت به فضاي اطراف خود حساس است

بازنده فقط نسبت به احساسات خود حساس است.

 

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٦:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

يه روز بود که هيچ کس نمیدونست خونه چيه !! تنها پناهگاه غار بود.

يه روز بود که هيچ کس نمیدونست زمين گرده !! همه فکر میکردن زمين همون طوريه که می بينن.صاف و مسطح.

يه روز بود که هيچ کس نمیدونست ماشين چيه!! همه با حيوونا این ور و اون ور می رفتن .

يه روز بود که هيچ کس نمیدونست تلويزيون چيه!!کامپیوتر چيه!!ماهواره چيه!!بمب اتم چيه!!!......

اما از همون روز اول همه می دونستن عشق چيه! دوست داشتن چيه !همه میدونستن که وقتی تو چشماي يکی نگاه کردی و دلت ريخت ، داره تو دلت گل عشق جوونه میزنه.

این عشق بود که فقير و غنی، شهری و روستايي، مرد و زن ...بهش ایمان داشتن.چون بود!!!! از اولش .از همون موقعی که هيچ کس به وجود اومد!!!

خدا انسان رو ساخت و يه بذر گل عشق توي دلش کاشت. هر کس میتونست ازش مراقبت کنه و بهش برسه ثمرش رو میديد.بعضی ها هم بودن که این بذر رو اونقدر نگه میداشتن که تبديل به فسيل میشد.قلبشون هم همينطور.

حالا ديگه کم کم داره تمام قلبا فسيل میشه.کسی حوصله ی مراقبت از اون رو نداره.ديگه کسی نيست که با نگاهش بگه دوستت دارم.ديگه دوست داشتن ها هم يا بايد با منفعت باشه يا مصلحتی.

چی شد اون بذر؟چی شد اون گل؟چی شد؟

يه کم آب بدين میخوام به بذر عشقی که خدا توي دلم گذاشته آب بدم.حيوونکی تشنه ست.افتاده يه گوشه و منتظره اونم مثه باقی هم شکلاش شه.ولی نه........!!!من نمیذارم.بهش آب میدم.پرورشش میدم.داره کم کم جوونه میزنه.به غنچه تبديل شده.چيزی نمونده که بشه يه گل.ولی خدا کنه مث ساير گلا زود پژمرده نشه.

من کارم رو به پايان رسوندم.تموم شد.يکم آب واسم باقی مونده.

کسی آب میخواد؟  

 

یاری اندر کس نمی بینم ، یاران را چه شد؟

                                                         دوستی کی آخر آمد ، دوستداران را چه شد؟

 

آب حیوان تیره گون گشت،خضر فرخ پی کجاست؟

                                                        خون چکید از شاخ گل ابر بهاران را چه شد؟

 

کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی

                                                        حق شناسان را چه حال افتاد،یاران را چه شد؟

 

لعلی از کان مروت بر نیامد سال هاست

                                                       تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد؟

 

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

                                                       مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد؟

 

کوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند

                                                      کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟

 

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی بر نخاست

                                                      عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد؟

 

زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت

                                                      کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد؟

 

                                 حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش......

                                 از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد؟

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

 من تا مدتی پیش فکر میکردم این که میگن دوست داشتن از عشق برتره همش یه نوع فخر فروشیه و می خوان بگن زیادی می فهمن و پرت و پلاست تا اینکه کتاب کویر         دکتر شریعتی رو خوندم با خوندن اون فهمیدم همش حقیقت محضه و اثری از فحر فروشی نیست.اینجا گزیده هایی از کتاب دکتر مربوط به همین موضوع رو نوشتم شاید به درد شما هم بخوره.  

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می یابد و می بیند.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.

عشق خشن است و شدید و در عین حال نا پایدار و نا مطمئن و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.

از عشق هر چه می نوشیم سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر تشنه تر.

عشق هرچه می پاید کهنه تر می سود و دوست داشتن نوتر.

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق غذا خوردن یک یک حریص گرسنه است و دوست داشتن << همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن >> است.

 

... دوست داشتن از عشق بر تر است و من هرگز خود را تا سطح بلند ترین قله ی عشق های بلند پایین نخواهم آورد. 

 

                                            شهید دکتر شریعتی

 

هیچ وقت نسبت به یه موضوع این همه مطمئن نبودم که حالا نسبت به برتری دوست داشتن از عشق اطمینان دارم.

ولی اکثر اوقات وقتی ما از عشق حرف می زنیم منظورمون همون دوست داشتنه( نهایت دوست داشتن ).عشق های پایدار در واقع دوست داشتنه نه عشق. بیشتر کسایی که بعد از جدایی طرف مقابلشون رو هنوز دوست دارن حتی اگه بره و با یکی دیگه علاقشو تقسیم کنه عاشق نیستن اون رو دوست دارن.

 

به نظر من هم هیچ حرفی سخت تر از گفتن دوستت دارم نیست چون حقیقت داره چون واقعیه چون دوست داشتنه نه عشق نه هوس ولی خیلی از دوستت دارم های ما یا معنی عاشقتم میده یا یک جور هوسه. بیشتر جاهایی که خوندم،دیدم یا شنیدم ؛ کسایی که به هم گفتن دوستت دارم پس از مدتی از هم جدا شدن و کمی بعد هم فراموش کردن که یه موقع چی گفتن یا چکار کردن و آتش عشقشون رو به خاموشی میره چون به راحتی سخت ترین عبارت دنیا رو به زبون آوردن درصورتی که اگه واقعا همدیگه رو دوست داشتن به این سادگی این کار رو انجام نمیدادند و بیشتر با عمل نشون میدادند.

امیدوارم هیچ وقت عاشق نشین ؛ دوست داشته باشین و مورد دوست داشتن قرار بگیرین.که :

 

هیچ دوست داشتن پستی به کوتاهی بلندترین عشق ها نیست.   

 

واقعا چند نفر هستن که دوست دارن عاشق باشن!!؟

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٤

 

هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر زود بری.همیشه فکر رفتنت واسم یه کابوس تلخ بود.نمیتونستم حتی یه بار بهت بگم دوست دارم. نمیدونم چرا؟شاید از شکسته شدن غرورم میترسیدم. تو تمام زندگیم بودی ، تمام هستیم، تمام وجودم،تمام........فقط از بیانش میترسیدم.

ولی تو همیشه دوست دارم روی لبهات بود.میگفتی من این همه میگم دوست دارم ولی تو واسه یه بار هم که شده احساستو نسبت بهم نمیگی.نکنه هیچ احساسی نسبت بهم نداری؟

منم همیشه بحثو عوض میکردم.میگفتم وقتش که رسید بهت میگم.

نمیدونم چی شد که آخرین باری که اینو گفتم ازم رنجیدی و رفتی.رفتی و منو چشم به راه گذاشتی.

مگه تو نمی گفتی دوسم داری؟

پس چرا اینقدر زود ترکم کردی؟

آخه اگه من دوست نداشتم ، اگه واسم همه چیز نبودی ، اگه حاضر نبودم جون ناقابلم رو واست فدا کنم ؛ هیچ وقت به خاطر تو اون همه سختی رو تحمل میکردم؟سختی هایی پیش روم بود که هیچ کوهی از پسشون بر نمی اومد هیچ کس ،هیچ کی نمیتونست تحملشون کنه ولی من با دلخوشی داشتن تو جلوی همشون قد علم کردم.همشون رو با فکر این که تورو دارم به جون خریدم !!

چون تو باهام بودی، چون دلگرمیم دوسِت دارم های تو بود ،کمرم خم شد ولی خم به ابرو نیاوردم.چون میترسیدم یه وقت یه چیزی بگم و تو فکر کنی واسم بهترین نیستی.ولی چون احساسم رو هیچ وقت به تو نگفتم رنجیدی و رفتی ، رفتی و هیچ چیزی رو جز خاطراتمون واسم به یادگار نذاشتی.

خاطراتی که هر وقت توی ذهنم تداعیشون میکنم فقط بغضمه که با دل شکستم همدردی میکنه.

نمیدونم..........شاید اشتباه از خودم بوده ولی دیگه تاوانشو پس دادم.خیلی بیشتر از اشتباهم هم پس دادم.دیگه بسه.توروخدا بسه.....برگرد. قول میدم همش بهت بگم دوست دارم.همش بگم واست میمیرم . فقط تو برگرد!!

چشمه ی چشمام دیگه خشک شده.دیگه ازشون اشک نمی جوشه.

شاید باید بهت میگفتم که توی دلم چه خبره.میگفتم که سلطان قلبم تویی.

میگفتم دوست دارم.

ولی نشد.....نتونستم.      

 

 

                            ****************

 

شاید اونجوری که باید                      

          

                    قدرتو من ندونستم

 

                                        حرفایی بود توی قلبم

 

                                                            من نگفتم، نتونستم

من به تو هرگز نگفتم

 

                   با تو بودن آرزومه

 

                               نقش اون چشمای معصوم

                                                  

                                                           لحظه لحظه روبرومه

 

نیومد روی زبونم

 

                که بگم بی تو چی هستم ؟         

 

                                            که بگم دیوونتم من

 

                                                             زندگیمو به تو بستم 

 

                              * * * * *

تورو دیدم مثل آینه

 

               توی تنهایی شکستی

 

                                  من کلامی نمیگفتم

                                                  

                                                     که برام زندگی هستی

 

نمیدونستی که چون گل

                                                            

                   توی قلب من شکفتی 

 

                                    چشم تو پر از گلایه

 

                                                      اما هرگز نمیگفتی

 

من به تو هرگز نگفتم

 

                   با تو بودن آرزومه

 

                                 نقش اون چشمای معصوم

 

                                                            لحظه لحظه روبرومه

        

                     

                          شاید اونجوری که باید

                          قدرتو من ندونستم

                          حرفایی بود توی قلبم

                          من نگفتم ، نتونستم.......... 

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

لطفا این رو نخونید.این رو فقط نوشتم که یه کم خالی شم همین.به خدا فقط نوشتم که خالی شم.نخونینش.خواهش میکنم.یه متن دیگه میزارم اینجا اون رو بخونین.

 

 

تنهام.خیلی.اونقدر که جز خدا کسی رو پیش خودم احساس نمیکنم.دلم میخواد فقط یه شونه گیر بیارم و بغضم رو روش خالی کنم.ولی نیست.ذیگه خسته شدم بس که سرم رو گذاشتم گوشه ی دیوار و از درون اشک ریختم.کاش حداقل میتونستم اشکام رو بیرون بریزم.فقط خدا پیشمه.همه ی کسایی که اطرافم هستن یا تظاهر به دوست داشتنم میکنن یا اگه واقعا دوستم دارن نمیتونم فکر کنم اینا همشون یه روزی از پیشم میرن.یا اونا منو بالاجبار ترک میکنن یا من.همشون به اندازه ی کافی غم و غصه دارن.ولی خوش به حالشون تقریبا همشون یا شونه ای رو دارن واسه اشک ریختن یا میتونن اشکشون رو بیرون بریزن.خیلی سخته.مثل یه برده هستم که یه کوله بار سنگین ( اشکام ) روی دوشش سنگینی میکنه اما اربابش ( چشمام ) بهش اجازه ی این که بارش رو بزاره زمین نمیده و بی دلیل فقط باید بایسته و بار رو روی دوشش نگه داره.توی زندگیم خیلی سختی ها رو تحمل کردم.واقعا سختی هایی رو تحمل کردم که هیچ کس توانایی تحملشون رو نداشت.اما هیچی نگفتم.حتی نذاشتم کسی بفهمه.حتی پدر و مادرم. همیشه روی لبم لبخند بود ولی توی دلم داشتم اشک میریختم. گاهی نسبت به تحمل خودم تعجب میکردم.همین باعث شد خیلی بیشتر از سنم رشد کنم.همین باعث شد جز حسین و کیوان هیچ کدوم از دوستام کوچیکتر که خوبه حتی هم سنم هم نباشن.

نمی دونم چی شد که اون بلا ها سرم اومد ولی همش رو تحمل کردم و دم نزدم.ولی این تنهایی رو بعد از اونا دیگه نمیتونم تیمل کنم.اینو که میگم تنهام منظورم معنای واقعی این کلمست.هیچ کی تا حالا از درون اشک نریخته که من ریختم.هیچ تا حالا نتونسته اون همه سختی رو تحمل کنه ولی من کرذم و حتی خمم به ابروم نیاوردم.

ولی واقعا خسته شدم .خسته شدم بس که با خودم مبارزه کردم تا ببینم من موفق میشم یا خودم؟

با خودم مبارزه کردم تا ببینم میتونم روی خودم رو کم کنم یا نه؟

من تحملم بیشتره یا خودم؟

ولی دیگه بسته دیگه خسته شدم بس که رل خدا رو واسه خودم بازی کردم.

ولی میدونم بازم باید ادامه بدم چون نه اشکی رو واسه ریختن پیدا میکنم.نه شونه ای رو واسه اشک ریختن.

 

من همونم که همیشه غم وغصم بی شماره

اتونی که تنها ترینه حتی سایم نداره

                                  ***********

                      چه دردیست در میان جمع بودن

                      ولی در گوشه ای تنها نشستن... 

 

 

  
نویسنده : نوید ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤

 

 

 

گاهی اوقات اونقدر دلم میگیره که از همه ی زمین و زمون بدم میاد . دلم میخواد برگردم به زمان کودکیم.موقعی که با خیال راحت تا از یه چیزی ناراحت می شدم می زدم زیر گریه.اون قدر گریه می کردم که حالم حسابی می اومد سر جاش.بعضی از دوستام می گن دیوونه شدم.نمی دونم چرا یه پسر نباید گریه کنه؟شاید بخاطر اینه که غرورش می شکنه ولی معمولاٌ غرور رو واسه این می شکنن که از یه ناهنجاری روحی راحت شن.خوب اینم یه ناهنجاری روحیه دیگه.مگه گفتن دوست دارم شکستن غرور نیست؟خوب اینم یه نوع دیگه شه.الان هم واقعاٌ دلم گرفته.کاش هیچ کس دل نداشت که بخواد بشکنه یا بگیره.کاش هیچ کی غرور نداشت تا بخواد نذاره گریه کنی تا نکنه یه وقت یه نفر ببینه و بشکنه.

 

بهشت سرد نگاهت چقدر مبهم بود

و گریه ات ، که خود دلیل محکم بود

بهشت سبز دلم؛بی تو ای سراپا درد

تنور داغ عطش خانه ی جهنم بود

شبی که خسته تر از سایه آمدی دیدم

که رد حادثه در چهره ات مجسم بود.... 

 

دوش ديدم که ملائک در می خانه زدند                                       گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند.

 

ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت                                          با من راه نشين باده مستانه زدند

 

آسمان بار امانت نتوانست کشيد                                      قرعه کار به نام من ديوانه زدند                   

 

جنگ هفتاد و دو ملت همه را قدر بنه                                      چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند

 

شکر آن را که میان من و او صلح افتاد  

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

 

آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

 

کس چو حافظ نگشاد از در اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند.

 

 

 

آپ دیت بعدی : دوشنبه

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳۸٤

 

وقتی اومدی هيچ کس تو رو نديد اما من ديدم..وقتی داشتی حرف میزدی هيچ کس صدات رو نمیشنيد ولی من میشنيدم.هيچ کس عشق رو باور نداشت تا این که من و تو همديگه رو ديديم.اون موقع بود که همه فهميدن عشق هم وجود خارجی داره .وقتی ما با هم بودیم هیچ کس نمیتونست ما رو از هم جدا کنه. ولی نفهميدم چی شد وقتی رفتی همه تو رو ديدن جز من.با همه خدا حافظی کردی جز من و فقط چشمای من بودن که بعد از رفتنت ازشون خون جاری بود.

  
نویسنده : نوید ; ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٤